تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 729

مساهمون:

ص٧٢٩

مىكنى بگو زنان ما را از راهى ببرند كه نظارگى كمتر باشد ، يا بگو كه سرها را پيشتر ببرند كه مردم مشغول شوند به نظر كردن به سرها و به ما نظر بسيار نكنند ، آن ولد الزّنا قبول نكرد ، از نهايت كفر و عناد حكم كرد كه سرها را در ميان شتران حرم ببرند . « 1 » . و در بعضى از كتب معتبره روايت كرده‌اند كه سهل بن سعد گفت : من در سفرى وارد دمشق شدم ، شهرى ديدم در نهايت معمورى با اشجار و انهار بسيار و قصور رفيعه و منازل بىشمار ، و ديدم كه بازارها را آئين بسته‌اند و پرده‌ها آويخته‌اند ، و مردم زينت بسيار كرده‌اند و دف و نقّاره و انواع سازها مىنوازند ، با خود گفتم : مگر امروز عيد ايشان است ؟ ! تا آنكه از جمعى پرسيدم كه : مگر در شام عيدى هست كه نزد ما معروف نيست ؟ گفتند : اى شيخ مگر تو در اين شهر غريبى ؟ گفتم : من سهل بن سعدم و به خدمت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده‌ام ، گفتند : اى سهل ! ما تعجّب داريم كه چرا خون از آسمان نمىبارد ، و چرا زمين سرنگون نمىگردد ؟ گفتم : چرا ؟ گفتند : اين فرح و شادى براى آن است كه سر مبارك حسين بن على عليه السّلام را از عراق براى يزيد به هديه آورده‌اند ، گفتم : سبحان اللَّه سر امام حسين را مىآورند و مردم شادى مىكنند ؟ ! پرسيدم كه : از كدام دروازه داخل مىكنند ؟ گفتند : از دروازهء ساعات ، من بسوى آن دروازه شتافتم . چون به نزديك دروازه رسيدم ديدم كه رايات كفر و ضلالت از پى يكديگر مىآمدند ، ناگاه ديدم كه سوارى مىآيد و نيزه‌اى در دست دارد ، و سرى را بر آن نيزه نصب كرده است كه شبيه‌ترين مردم است به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، پس ديدم كه زنان و كودكان بسيار بر شتران برهنه سوار كرده مىآوردند ، پس من رفتم به نزديك يكى از ايشان و پرسيدم كه : تو كيستى ؟ گفت : منم سكينه دختر امام حسين ، گفتم : من از صحابهء جدّ شمايم اگر خدمتى دارى به من بفرما ، سكينه گفت كه : بگو به اين بدبختى كه سر پدر بزرگوارم را دارد كه از ميان ما بيرون رود ، و سر را پيشتر برد كه مردم مشغول شوند به نظارهء آن سر منوّر ، و ديده از ما بردارند و به حرمت رسول خدا اين قدر بىحرمتى روا ندارند . سهل گفت : من رفتم به نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت گفتم : آيا ممكن است كه

هامش
( 1 ) ملهوف 210 .