تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 728

مساهمون:

ص٧٢٨
نقش شده است
لا تَحْسَبَن اللَّه غافِلًا عَمَّا يَعْمَل الظَّالِمُون

« 1 » يعنى : گمان مكن كه خدا غافل است از آنچه مىكنند ظالمان ، و بر روى ديگر نقش بسته است

وَ سَيَعْلَم الَّذِين ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَب يَنْقَلِبُون

« 2 » يعنى : زود خواهند دانست ستمكاران كه بازگشت ايشان به كجاست . پس آن ملعون گفت : انّا للَّه و انّا اليه راجعون ، زيانكار دنيا و عقبى شدم ، و آن سفالها را فرمود در آب ريختند « 3 » . مترجم گويد كه : قصّهء اين راهب و ظاهر شدن اعجاز از سر آن سرور بر او از قصّه‌هاى مشهور است ، و در اكثر كتب خاصّه و عامّه مذكور است ، و شعرا به نظم آورده‌اند ، و اكثر روايت كرده‌اند كه در منزل قنسرين بود . و بعضى روايت كرده‌اند كه : آن راهب يهودى بود ، چون ديد از صندوقى كه سر مبارك آن جناب در آن بود نورى ساطع بود ، آن سر مقدّس را از ايشان گرفت و معطّر گردانيد و التماس شفاعت از او نمود ، سر آن سرور فرمود : اگر به دين جدّ من در آئى تو را شفاعت مىكنم ، پس آن يهودى و جمعى كثير از ياران و خويشان خود را جمع كرد و همه مسلمان شدند « 4 » . سيّد ابن طاووس از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود : پدرم امام زين العابدين عليه السّلام مىفرمود : چون ما را به نزد يزيد مىبردند ، مرا بر شتر برهنه سوار كرده بودند ، و مخدّرات اهل بيت را بر اشترهاى برهنه سوار كرده بودند و در عقب من بودند ، و سر بزرگوار پدر عالىمقدارم بر سر نيزه بود و در پيش روى ما مىبردند ، و نيزه‌داران آن كافران بر دور ما احاطه كرده بودند ، و هر يك از ما را كه مىديدند كه آب از ديدهء ما جارى مىشود ، نيزه را بر سر ما مىكوبيدند ، و با اين حال ما را داخل دمشق كردند . چون داخل آن شهر شوم شديم ، ملعونى ندا كرد كه : اينها اسيران اهل بيت ملعونند « 5 » ، به روايت اوّل : چون به نزديك دمشق رسيدند ، ام كلثوم از شمر التماس كرد : چون ما را داخل شهر

هامش
( 1 ) سورهء ابراهيم / آيهء 42 .
( 2 ) سورهء شعراء / آيهء 227 .
( 3 ) خرايج 2 / 578 .
( 4 ) بحار الأنوار 45 / 172 .
( 5 ) بحار الأنوار 45 / 154 .