تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
بدهيد كه نزد او باشد تا هنگام رحيل ، پس راهب دو هميان زر كه ده هزار درهم بود از دير به زير انداخت ، و عمر آن زر را صرّافى كرد و سرش را مهر كرد و به خزانه‌دار خود سپرد ، و سر آن سرور را به آن نيك اختر داد . راهب چون آن سر بزرگوار را به دير خود برد ، صومعهء او از نور آن سر منوّر روشن شد و صداى هاتفى را شنيد كه : خوشا حال تو و خوشا حال كسى كه حرمت اين بزرگوار را داند ، پس راهب آن سر مطهّر را به گلاب شست و با مشك و كافور معطّر گردانيد ، و بر سجّادهء خود گذاشت و رو به آسمان گردانيد و گفت : پروردگارا به حق عيسى امر كن كه اين سر بزرگوار با من سخن بگويد ، ناگاه سر مبارك آن حضرت به سخن آمد و گفت : اى راهب چه مىخواهى ؟ راهب گفت : تو كيستى ؟ سر آن حضرت فرمود : منم فرزند دلبند محمّد مصطفى و منم جگرگوشهء علىّ مرتضى ، منم نور ديدهء فاطمهء زهرا و منم تشنه لب مظلوم اهل جور و جفا . راهب چون اين سخنان جانسوز را شنيد ، خروش بر آورد و رو بر روى مبارك آن سرور گذاشت و گفت : روى خود را بر نمىدارم تا بگوئى كه من فردا شفيع توام ، ناگاه از سر مبارك سيّد شهدا صدا آمد كه : به دين جدّم درآ تا تو را شفاعت كنم در روز جزا ، راهب گفت : أشهد أن لا إله الّا اللَّه و أشهد أن محمّداً رسول اللَّه ، پس سر حضرت امام حسين عليه السّلام قبول شفاعت او كرد . چون صبح شد ، خواستند كه سر را از راهب گيرند ، راهب بر بام دير آمد و گفت : مىخواهم با سركردهء اين لشكر سخنى بگويم . چون عمر به پاى دير آمد ، راهب گفت : تو را به خدا و جدّ صاحب اين سر محمّد مصطفى سوگند مىدهم كه اين سر را در صندوق گذارى و ديگر به اين سر خفّت نرسانى ، عمر قبول كرد و ليكن وفا نكرد ، و راهب از دير فرود آمد و سر به صحرا گذاشت ، و در كوهها و بيابانها عبادت حق تعالى مىكرد تا به رحمت الهى و اصل گرديد . چون نزديك دمشق رسيدند ، عمر از خزانه‌دار خود آن زرها را طلبيد ، و مهر خود را ملاحظه كرد ، و سر هميانها را گشود ، ديد كه همهء زرها سفال شده است و بر يك روى آنها