« 1 » ؟ گفت : بلى ، حضرت فرمود : مائيم ذو القربى كه اقرب اقرباى آن حضرتيم ، آيا خواندهاى اين آيه را
« 2 » ؟ گفت : بلى ، حضرت فرمود : مائيم اهل بيت رسالت كه حق تعالى شهادت به طهارت ما داده است . آن مرد پير گريان شد و از گفتههاى خود پشيمان شد ، و عمامهء خود را از سر انداخت و رو به آسمان گردانيد و گفت : خداوندا بيزارى مىجويم بسوى تو از دشمنان آل محمّد از جن و انس ، پس به خدمت حضرت عرض كرد كه : اگر توبه كنم آيا توبهء من قبول مىشود ؟ فرمود : بلى ، آن مرد توبه كرد ، و چون خبر او به يزيد پليد رسيد او را به قتل رسانيد « 3 » . و از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام مروى است كه چون فرزندان و خواهران حضرت سيّد شهدا را به نزد يزيد پليد بردند ، بر شتران سوار كرده بىعمارى عمارى و محمل ، يكى از اشقياى اهل شام گفت : ما اسيران نيكوتر از ايشان هرگز نديده بوديم ، سكينه خاتون گفت : اى اشقيا ! مائيم سبايا و اسيران آل محمّد « 4 » . به روايت ديگر منقول است كه در شام از سر مبارك حضرت مىشنيدند كه مكرّر مىگفت : لا حول و لا قوّة الّا باللَّه . به روايت ديگر منقول است كه در آن حال كه اهل عصمت و جلال را داخل دمشق كردند ، ابراهيم پسر طلحه به حضرت امام زين العابدين عليه السّلام رسيد و جراحت شمشيرهاى جنگ جمل كه در سينهء پركينهاش بود اظهار كرد و گفت : آخر كه مغلوب شد ؟ حضرت فرمود كه : اگر خواهى بدانى كه كى مغلوب شد ، چون وقت نماز شود ، اذان و اقامت نماز را بشنو و ببين كه آوازه كى بلند است ، و بلند خواهد بود تا روز قيامت « 5 » . پس يزيد پليد مجلسى آراست و با زينت بسيار بر تخت شوم خود نشست و ملاعين