تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 726

مساهمون:

ص٧٢٦

و به روايتى : چون به نزديك شهر بعلبك رسيدند ، آن سياه دلان با بيرقها و علمها دو فرسخ به استقبال ايشان آمدند و شادى مىكردند ، ام كلثوم گفت : خدا كثرت شما را بر اندازد و بر شما مسلّط گرداند كسى را كه شما را به قتل آورد ، و امام زين العابدين عليه السّلام شعرى چند در شكايت روزگار و جفاهاى زمانهء غدّار خواند و گريست « 1 » . قطب راوندى از اعمش روايت كرده است كه گفت : در حرم ديدم مردى از آنها را كه همراه سر مبارك امام مظلوم به شام رفته بودند ، گفت : در راه شام به دير راهبى از نصارا رسيديم ، و سر آن سرور بر نيزه بود و ما بر دور آن حراست مىكرديم ، چون شراب حاضر كرديم كه بخوريم و به عيش و شادى مشغول شويم ، ناگاه ديديم كه دستى از ديوار دير ظاهر شد و به قلم فولاد از مداد خون بر ديوار دير نوشت به اين مضمون كه : آيا اميد دارند امّتى كه حسين را شهيد كردند شفاعت جدّ او را در قيامت ، ما بسيار ترسيديم و برخاستيم كه آن دست را بگيريم ، ناپيدا شد . چون باز به كار خود مشغول شديم ، باز آن دست ظاهر شد و بيت ديگر نوشت به اين مضمون : به خدا سوگند كه ايشان را شفاعت‌كننده نخواهد بود ، در روز جزا در عذاب خدا مخلّد خواهند بود ؛ باز چون يكى از ما اراده كرد كه آن را بگيرد باز غايب شد . چون نشست ، پيدا شد و بيت ديگر نوشت به اين مضمون : به تحقيق كه كشتند حسين را به حكم جور ، و مخالفت نمودند حكم كتاب خدا را . پس راهب از دير خود مشرف شد و ديد كه نورى از سر آن سرور به جانب آسمان ساطع است ، با آن لشكر شقاوت اثر خطاب كرد كه : از كجا مىآئيد ؟ گفتند : از عراق مىآئيم و به جنگ حسين رفته بوديم و اين سر اوست براى يزيد مىبريم ، راهب گفت : حسين كه پدر او پسر عم پيغمبر شماست ، و مادر او دختر اوست ؟ گفتند : آرى ، گفت : لعنت بر شما اگر عيسى را پسرى مىبود ما او را بر ديده‌هاى خود مىنشانيديم ، پس راهب گفت : من التماس دارم كه شما به سر كردهء خود بگوئيد كه ده هزار درهم از پدر به من ميراث رسيده است ، آن را از من بگيرد ، و سر اين سرور را به من بدهد كه امشب نزد من باشد ، چون وقت رحيل شود ، من به او پس دهم . چون به عمر گفتند ، گفت : زر را بگيريد و سر را

هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 125 - 127 .