تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 720

مساهمون:

ص٧٢٠

چون اسير بوديم كنيزان به ديدن ما مىآمدند « 1 » . برقى در محاسن از عمر پسر امام زين العابدين عليه السّلام روايت كرده است كه گفت : چون جدّم حسين مظلوم را شهيد كردند ، زنان بنى هاشم در ماتم آن حضرت جامه‌هاى سياه و پلاس پوشيدند ، و از سرما و گرما پروا نمىكردند ، حضرت امام زين العابدين عليه السّلام طعام ماتم براى ايشان مىساخت « 2 » . سيّد احمد بن أبي طالب و ديگران روايت كرده‌اند كه پسر زياد عمر را طلبيد و گفت : نامه‌اى كه من به تو نوشته بودم در قتل حسين به من بده ، عمر گفت : نامه گم شد ، ابن زياد گفت : البتّه بايد كه نامه را بياورى ، مىخواهى عذرى در دست داشته باشى براى دفع تشنيع مردم ؟ عمر گفت : من تو را نصيحت كردم كه متعرّض قتل او مشو ، و از من نشنيدى ، و آن محض خير تو بود ، عثمان پسر ديگر زياد گفت : راست مىگويد من راضى بودم كه حسين كشته نمىشد و ما هميشه ذليل مردم مىبوديم ، عمر گفت : به خدا سوگند كه كسى از من بدتر كارى نكرده ، اطاعت پسر زياد كردم و خدا را به خشم آوردم ، و قطع رحم كردم ، و نمىدانم كه آخر كار من چه خواهد بود « 3 » . پس پسر زياد به مسجد رفت بر منبر بر آمد و گفت : الحمد للَّه كه خدا حق و اهل حق را غالب گردانيد ، و يزيد و اتباع او را يارى كرد ، و كذّاب پسر كذّاب را كشت ، در اين حال عبد اللَّه بن عفيف ازدى كه از شيعيان امير المؤمنين عليه السّلام بود ، و يك ديده‌اش در جنگ جمل و ديدهء ديگر در جنگ صفّين ضايع شده بود ، و پيوسته در مسجد مشغول عبادت بود برخاست و گفت : اى پسر مرجانه ! كذّاب پسر كذّاب توئى و پدر تو و آن كسى كه تو را والى كرده است و پدر او ، اى دشمن خدا فرزندان پيغمبران را مىكشيد و بر منابر مسلمانان بالا مىرويد و اين سخنان مىگوئيد . پسر زياد در غضب شد و گفت : كه بود كه اين سخن گفت ؟ ابن عفيف گفت : من بودم اى دشمن خدا ، تو مىكشى ذريّهء طاهرهء حضرت رسالت را كه خدا آيهء تطهير را در شأن ايشان

هامش
( 1 ) ملهوف 202 .
( 2 ) محاسن برقى 2 / 195 .
( 3 ) بحار الأنوار 45 / 118 .