زياد گفت : ديدى خدا چه كرده با برادر تو و اهل بيت تو ؟ زينب گفت : نديدم مگر نيكى ، آنها كه به سعادت شهادت فايز گرديدند به زودى خدا ميان تو و ايشان جمع خواهد كرد ، و ايشان با تو مخاصمه خواهند كرد ، و در آن وقت تو را معلوم خواهد شد كه غلبه از براى كيست . آن ملعون از اين سخن در خشم شد ، حكم كرد به قتل او ، عمرو بن حريث گفت : بر گفتهء زنان ماتم زده مؤاخذه معقول نيست . پس پسر زياد گفت : خدا ما را ظفر داد بر برادر طاغى تو و متمرّدان اهل بيت تو ، و سينهء ما را از ايشان شفا داد ، زينب خاتون گفت : بزرگ ما را كشتى و اصل و فرع اهل بيت رسالت را بر انداختى ، اگر شفاى سينهء تو به اين حاصل شده است بد شفائى است براى تو « 1 » . به روايت ديگر : ام كلثوم گفت : اى پسر زياد اگر ديدهء تو روشن شد به كشتن حسين ، ديدهء جدّش به ديدن او بسيار روشن مىشد ، و او را مىبوسيد و لبهاى او را مىمكيد و او را بر دوش خود سوار مىكرد ، مهيّاى جواب جدّ او باش در آخرت « 2 » . پس آن لعين متوجّه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام شد و پرسيد كه : اين كيست ؟ گفتند : على بن الحسين است ، گفت : شنيدم كه خدا كشت على بن الحسين را ، حضرت فرمود : من برادرى داشتم على نام داشت ، او را مردم به ستم كشتند ، پسر زياد گفت : بلكه خدا او را كشت ، حضرت فرمود : جانها را همه خدا قبض مىكند در وقت خواب و در هنگام وفات ، پسر زياد گفت : تو جرأت مىنماى بر جواب من ؟ ! ببريد و او را گردن بزنيد . چون زينب حرف قتل آن حضرت را شنيد ، مضطرب شد ، برجست و بر آن حضرت چسبيد و گفت : به خدا سوگند كه از او جدا نمىشوم ، اگر او را مىكشى مرا نيز با او بكش ، حضرت فرمود : اى عمّه تو مرا با او بگذار و گفت : اى پسر زياد مرا به كشتن تهديد مىنمائى ، مگر نمىداني كه كشته شدن در راه خدا عادت ماست ، و شهادت در اعلاى دين كرامت ماست . پس آن ملعون امر كرد كه ايشان را به خانهاى بردند كه در پهلوى مسجد بود و در آنجا حبس كردند ، زينب خاتون گفت كه : در آن ايّام يك زن از زنان كوفه به نزد ما نيامدند ،
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 719
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧١٩
هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 115 .
( 2 ) امالى شيخ صدوق 139 .