تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 718

مساهمون:

ص٧١٨

مجلس آن لعين در آورد ، و شعرى چند به اين مضمون مىخواند : پر كن ركاب مرا از طلا و نقره كه پادشاه بزرگوارى را كشته‌ام كه به حسب و نسب از همه كس شريف‌تر بود ، و پدر و مادرش از همه كس نيكوتر بودند ، ابن زياد در خشم شد و گفت : هرگاه مىدانستى كه او چنين است چرا او را مىكشى ، و حكم كرد كه آن لعين را به قتل آوردند « 1 » . چون سر مبارك آن سرور را نزديك آن بد گهر گذاشتند ، تبسّم كرد و اظهار فرح و شادى نمود و چوبى در دست داشت بر لب و دندان سيّد الشّهداء مىزد و مىگفت : چه بسيار خوش دندان بوده است ، در آن حال زيد بن ارقم گفت : اى پسر زياد اين چوب را از اين لب و دندان عالىشان بردار ، من مكرّر ديده‌ام كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اين موضع را مىبوسيد و مىمكيد ، پس زيد صدا به گريه بلند كرد و آن ولد الزّنا گفت : اى دشمن خدا گريه مىكنى كه خدا به ما فتح داده است ، اگر نه آن بود كه پير شده‌اى و خرافت تو را دريافته است هرآينه تو را گردن مىزدم . زيد گفت : ديدم كه روزى حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برادر او حسن را بر ران راست خود نشانده بود و او را بر ران چپ نشانده ، و دست بر سر ايشان گذاشت و گفت : خداوندا ايشان را به تو مىسپارم و به شايستهء مؤمنان تو ، اى پسر زياد تو نيكو محافظت كردى امانت حضرت را ، پس گريان از مجلس آن لعين بيرون آمد و گفت : لعنت بر شما اى اهل كوفه كه فرزند فاطمه را كشتيد و فرزند مرجانه را بر خود امير كرديد كه نيكان شما را به قتل آورد و بدان شما را به بندگى بگيرد « 2 » . پس نظر آن ملعون بر زينب خاتون افتاد كه در كنارى نشسته بود و كنيزان او بر دور او احاطه كرده‌اند ، پرسيد كه : اين زن كيست ؟ يكى از كنيزان او گفت : اين زينب دختر فاطمه دختر رسول خدا است ، آن حرامزاده گفت : حمد مىكنم خداوندى را كه شما را رسوا كرد و دروغ شما را ظاهر گردانيد . زينب گفت : حمد مىكنم خداوندى را كه ما را گمراهى داشت به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيغمبر خود ، و پاك گردانيد ما را از رجس و شك و گناه پاك‌كردنى ، و رسوا نمىشود مگر فاسق ، و دروغ نمىگويد مگر فاجر ، و ما آن نيستيم ، ديگرانند ، پسر

هامش
( 1 ) امالى شيخ صدوق 138 .
( 2 ) مثير الأحزان 91 - 92 .