غلام بنى علاج و اى پسر مرجانهء زانيه ، با عثمان چهكار اگر به حق بود يا باطل خدا ميان او و كشندگان او حكم خواهد كرد ، و ليكن از من سؤال كن از خود و پدرت و يزيد و پدرش تا تو را به نسب و حسب تو و او خبر دهم ، پسر زياد گفت : هيچ سؤال از تو نمىكنم تا شربت مرگ را بچشى ، ابن عفيف گفت : الحمد للَّه رب العالمين من پيوسته از پروردگار خود سؤال مىكردم پيش از آنكه تو از مادر متولّد شوى كه خدا شهادت روزى من كند ، و دعا مىكردم كه شهادت من بر دست ملعونترين خلق باشد و دشمنترين ايشان نزد خدا ، چون نابينا شدم از شهادت نااميد گرديدم ، و الحال به حمد اللَّه خدا بعد از نااميدى مرا شهادت روزى كرد و دعاى قديم مرا مستجاب گردانيد . پسر زياد حكم كرد كه آن بيچاره را گردن زدند و بر دار كشيد ، روز ديگر حكم كرد كه سر مطهّر نور ديدهء خير البشر را بر سر نيزه كردند و بر دور بازارها و محلّات كوفه گردانيدند « 1 » . و از زيد بن ارقم روايت كردهاند كه گفت : من در غرفهء خانهء خود نشسته بودم ناگاه صداى هجوم عام و خروش عوام به گوشم رسيد ، چون سر از غرفه بيرون كردم ديدم كه سرها بر نيزهها كردهاند و يك سر در ميان آنها مانند آفتاب مىدرخشد و نور از آن ساطع مىگردد ، چون به نزديك غرفهء من رسيدند ، غرفه از شعاع آن سر منوّر شد ، ديدم كه لبهاى او حركت مىكند ، چون گوش دادم ، سورهء كهف تلاوت مىنمود به اين آيه رسيده بود
« 2 » پس مويهاى بدن من راست ايستاد . چون نيك نگريستم ، شناختم كه سر مبارك حضرت امام حسين عليه السّلام است ، گفتم : اى فرزند رسول خدا امر تو از امر اصحاب كهف و رقيم عجيبتر است « 3 » . به روايتى ديگر : چون سر آن حضرت را در صيارف كوفه بر سر نيزه كردند ، شروع كرد به آواز بلند به خواندن سورهء كهف ، و تا اين آيه خواند
« 4 » و ديدن اين معجزه براى هدايت آن كافران فايده نبخشيد بلكه موجب مزيد