تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 717

مساهمون:

ص٧١٧

چون زينب خاتون را نظر بر سر آن سرور افتاد ، سر خود را بر چوب محمل زد كه خون بر زمين ريخت و فرياد بر آورد كه : اى ماه فلك امامت كه به جور تيره رويان منخسف گرديدى ، اى خورشيد سپهر خلافت كه به گردش روزگار رخ خود را در افق غروب از ما پوشيدى ، اى برادر مهربان فاطمه ! يتيم خود را بطلب و دلدارى كن ، اى برادر بزرگوار ! از فرزند ماتم‌زدهء رنجور خود على بن الحسين خبرى بگير كه بدنش از جور دشمنان مجروح است و دلش از ستم دونان مقروح است . از سخنان جانسوز آن نور ديدهء زهرا ، آتش حسرت از ثرى به ثريّا زبانه كشيد ، و از اشك خونين حاضران رخسارهء زمين گلگون شد ، و از دود آه دل سوختگان هوا تيره گرديد « 1 » . شيخ ابن نما و ديگران روايت كرده‌اند كه عمر نحس لعين ، سر منوّر سيّد شهدا را به خولى اصبحى ملعون داد و به نزد ابن زياد فرستاد ، چون خولى در شب رسيد در هنگامى كه در قصر آن ولد الزّنا را بسته بودند ، آن سر را به خانهء خود برد و آن ملعون دو زن داشت ، يكى از بنى اسد و ديگرى از بنى حضرم ، پس آن سر مطهّر را در خانه پنهان كرد و به نزديك زن حضرميّه خوابيد ، آن زن پرسيد كه : از كجا آمده‌اى و چه آورده‌اى ؟ گفت : سر حسين را آورده‌ام ، آن زن گفت : واى بر تو سر فرزند حضرت رسالت را به اين خانه آورده‌اى ، به خدا سوگند كه ديگر سر من به بالين تو نخواهد رسيد ، پس برخاست و بيرون آمد ، ناگاه نظرش بر نورى عظيم افتاد كه از يكى از حجره‌ها ساطع بود و بسوى آسمان بالا مىرفت ، چون در آن حجره در آمد ديد كه آن نور از سر منوّر آن حضرت ساطع است ، و ملائكه به صورت مرغان سفيد برگرد آن سر آمده‌اند . پس روز ديگر ابن زياد در قصر الاماره نشست و مردم كوفه را بار عام داد ، و سر مبارك سيّد شهدا را در طبقى گذاشتند و نزد آن ملعون ولد الزّنا حاضر كردند ، و پردگيان سرادق عصمت و فرزندان حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به روش اسيران به مجلس آن لعين در آوردند « 2 » . به روايت حضرت امام زين العابدين عليه السّلام : سنان بن انس سر مبارك آن حضرت را به

هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 114 - 115 .
( 2 ) مثير الأحزان 84 - 85 .