تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 716

مساهمون:

ص٧١٦
بسيار از اطراف كوفه شنيدم ، از خادمى كه نزد من ايستاده بود پرسيدم كه : اين صداها چيست ؟ گفت : كسى بر يزيد خروج كرده بود ، و لشكر ابن زياد به جنگ او رفته بودند ، امروز سر او را داخل شهر مىكنند ، پرسيدم : كه بود آنكه خروج كرده بود ؟ گفت : حسين بن على ، من از ترس خادم سخن نتوانستم گفت . چون بيرون رفت ، چنان طپانچه بر روى خود زدم كه نزديك بود كور شوم ، و دست خود را شستم و از راه پشت قصر بيرون رفتم تا به كناسهء كوفه رسيدم ، ديدم كه مردم ايستاده‌اند و انتظار مىكشند كه اسيران و سرها را بياورند ، ناگاه ديدم كه نزديك به چهل كجاوه و محمل پيدا شد ، گفتند : حرم محترم حضرت سيّد شهدا و فرزندان فاطمهء زهرا در اين محملهايند . ناگاه ديدم حضرت امام زين العابدين عليه السّلام بر شتر برهنه سوار است ، و عليل و رنجور و مجروح است ، و خون از بدن مباركش مىريزد و مىگريد ، و از روى حزن و اندوه شعرى چند مىخواند به اين مضمون : اى بدترين امّتها ! خدا خير ندهد شما را كه رعايت جدّ ما در حق ما نكرديد ، در روز قيامت كه ما و شما نزد او حاضر شويم چه جواب خواهيد داد ، ما را بر شتران برهنه سوار كرده‌ايد و مانند اسيران مىبريد ، گويا كه ما هرگز به كار دين شما نيامده‌ايم ، و ما را ناسزا مىگوئيد ، و دست بر هم مىزنيد ، و به كشتن ما شادى مىكنيد ، واى بر شما مگر نمىدانيد كه رسول خدا و سيّد انبيا جدّ من است ، اى واقعهء كربلا اندوهى بر دل ما گذاشتى كه هرگز تسكين نمىيابد . و اهل كوفه به اطفال و كودكان اهل بيت ترحّم مىكردند ، پس ام كلثوم زجر كرد ايشان را كه اى اهل كوفه تصدّق بر ما اهل بيت رسالت حرام است ، و آنها را از دست و دهان كودكان مىگرفت و بر زمين مىانداخت ، و زنان اهل كوفه از مشاهدهء احوال آن مقرّبان حضرت ذو الجلال مىگريستند . ام كلثوم چون صداى گريهء ايشان را شنيد ، از ميان محمل صدا زد كه : اى اهل كوفه ! مردان شما ما را مىكشند و زنان شما بر ما مىگريند ، خدا در روز قيامت ميان ما و شما حكم كند ، و در اين حال صداى شيون برخاست ناگاه ديدم كه سرهاى شهيدان را بر سر نيزه‌ها كرده بودند پيدا شد ، و در ميان آنها سرى ديدم در نهايت حسن و صفا شبيه‌ترين خلق به رسول خدا ، و مانند ماه تابان مىدرخشيد و اثر خضاب از لحيهء مباركش ظاهر بود .