آسمان بر زمين مىچسبيد و كوهها پاره پاره مىشد ، پس به عمر گفت كه : اى پسر سعد امام حسين را مىكشند و تو ايستاده نظر مىكنى ، در آن وقت آب از ديدههاى آن سنگين دل روان شد و رو گردانيد ، و آن امام مظلوم خون خود را بر سر و رو مىماليد و مىگفت : چنين خداى را ملاقات مىنمايم ستم كشيده و به خون خود غلطيده . پس شمر ولد الزّنا گفت : چه انتظار مىكشيد ، و چرا كار او را تمام نمىكنيد ؟ پس آن كافران بىدين هجوم آوردند ، و حصين بن نمير تيرى بر دهان معجز بيانش زد ، و ابو ايّوب غنوى تير ديگر بر حلق شريفش زد ، و زرعة بن شريك ضربتى بر دست چپ آن سيّد عرب زد و ضربتى ديگر بر دوش مباركش زد ، و سنان بن انس نيزه زد و آن امام را بر رو در انداخت ، و خولى را گفت كه : سرش را جدا كن . خولى چون به نزديك آمد ، دستش لرزيد و جرأت نكرد ، پس سنان ملعون خود پيش آمد و سر مباركش را جدا كرد و مىگفت كه : سر تو را جدا مىكنم و مىدانم كه تو فرزند رسول خدائى ، و مادر و پدر تو بهترين خلقند « 1 » . از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام چنين روايت شده كه قاتل آن حضرت سنان بن انس لعين بود « 2 » و اشهر آن است كه شمر حرامزاده از اسب به زير آمد و خواست كه سر آن سرور را جدا كند ، حضرت فرمود : مىدانستم كه كشندهء من تو خواهى بود ، زيرا كه تو پيسى ، و در خواب ديدم كه سگان بر من حمله مىكردند و مرا مىدريدند ، و در ميان سگان سگ ابلق پيسى بود كه بيشتر بر من حمله مىكرد ، و جدّم رسول خدا نيز چنين خبر داده بود . آن حرامزاده در خشم شد و گفت : مرا به سگ تشبيه مىكنى ، و در آن وقت تشنگى آن حضرت به نهايت رسيده بود و زبان شريفش را از نهايت عطش مىخائيد ، آن حرامزاده گفت كه : اى فرزند ابو تراب تو دعوى مىكنى كه پدرم ساقى حوض كوثر است ، صبر كن تا تو را آب دهد ، حضرت فرمود كه : آيا مرا مىكشى و مىدانى كه من كيستم ، آن حرامزاده گفت : تو را نيك مىشناسم ، مادر تو فاطمهء زهرا و پدر تو علىّ مرتضى و جدّ تو محمّد
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 689
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٨٩
هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 112 ؛ ملهوف 174 .
( 2 ) امالى شيخ صدوق 138 .