ديوار خانهء فاطمه دختر امام حسين عليه السّلام نشست ، چون نظر فاطمه بر آن كلاغ افتاد ، ديد كه خون از او مىچكد ، خروش بر آورد و گفت : اين خبر شهداى كربلا را براى من آورده است ، چون اهل مدينه بر آن حالت مطّلع شدند گفتند : اين دختر مىخواهد جادوى اولاد عبد المطّلب را تازه كند ، و بعد از چند روز خبر رسيد كه حضرت در آن روز شهيد شده بود « 1 » . و اين حديث خالى از غرابتى نيست به جهت مخالفت با اخبار ديگر . شيخ مفيد و سيّد ابن طاووس و ديگران روايت كردهاند كه چون آن اشقيا سر مبارك سيّد الشّهداء را جدا كردند ، اكثر جامههاى آن حضرت را كه قيمتى داشت مانند جبّهء خز و عمامهء خز غارت كردند ، و هر يك از ايشان به بلاى عظيم در دنيا مبتلا شدند . پس آن كافران بىحيا رو به خيمههاى سيّد شهدا آوردند و دست به غارت بر آوردند ، زنى از بكر بن وائل در لشكر عمر نحس بود ، چون آن حالت شنيعه را مشاهده كرد ، شمشير برداشت و رو به آن كافران آمد و گفت : اى بىشرمان پرجفا ! فرزند رسول خدا را غارت مىكنيد ، پس شوهر لعينش آمد و او را بر گردانيد ، و آن بىدينان آنچه در خيمهها بود غارت كردند ، حتّى گوشوارهها از گوش كودكان و خلخالهاى از پاى زنان بيرون كردند تا آنكه گوش ام كلثوم را دريده گوشوارههاى او را بردند « 2 » . از فاطمه دختر امام حسين عليه السّلام روايت كردهاند كه گفت : من كودكى بودم و دو خلخال طلا در پاى من بود ، نامردى خلخالها را از پاى من بيرون مىكرد و مىگريست ، گفتم : اى دشمن خدا چرا گريه مىكنى ؟ گفت : چگونه نگريم كه دختر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را غارت مىكنم ، گفتم : تو هرگاه مىدانى كه من دختر پيغمبرم چرا متعرّض غارت من مىشوى ؟ گفت : اگر من نگيرم ديگرى خواهد گرفت « 3 » . شيخ مفيد از حميد بن مسلم روايت كرده است كه چون شمر لعين به خيمهء حضرت امام زين العابدين عليه السّلام در آمد ، آن حضرت بر بستر بيمارى خوابيده بود كه آن امام غريب را به
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 692
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٩٢
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 171 .
( 2 ) ملهوف 177 ؛ مناقب ابن شهر آشوب 4 / 121 .
( 3 ) امالى شيخ صدوق 139 .