مىانداخت و يك قطره از آن خون شريف بر نمىگشت ، و از آن روز حمرهء شفق در آسمان زياده شد ، پس كفى از آن خون گرفت بر سر و روى مبارك خود ماليد و فرمود : با خون خود خضاب كرده جدّ بزرگوار خود را ملاقات خواهم كرد . پس سيّد شهدا و نور ديدهء شهسوار عرصهء لا فتى پياده شد ، و كسى جرأت نمىكرد كه به نزديك آن حضرت بيايد ، بعضى از بيم و بعضى از شرم كناره مىكردند ، تا آنكه مالك بن بشر آمد و ضربتى بر سر مباركش زد كه عمامهاش پر از خون شد ، حضرت فرمود كه : هرگز به اين دست نخورى و نياشامى و با ظالمان محشور شوى ، پس آن ملعون به نفرين آن حضرت به بدترين احوال مرد و دستهاى او خشك شد ، و در تابستان مانند چوب مىشد و در زمستان خون از آنها مىريخت ، و بر اين حال خسران مآل بود تا به جهنّم و اصل شد « 1 » . به روايت شيخ مفيد و سيّد ابن طاووس : عبد اللَّه پسر امام حسن عليه السّلام كودكى بود ، چون عم بزرگوار خود را به آن حال مشاهده كرد ، از خيمهء محترم بيرون آمد و دويد تا به نزديك عم نامدار خود رسيد ، زينب خاتون هر چند خواست كه او را برگرداند قبول نكرد ، در آن وقت حرملة بن كاهل - به روايت ديگر : ابحر بن كعب - شمشيرى حوالهء آن حضرت كرد ، آن طفل معصوم گفت : واى بر تو اى ولد زنا مىخواهى عم مرا بكشى ؟ و آن طفل دست خود را پيش داشت كه شمشير بر آن امام كبير نيايد ، آن خارجى تيغ را فرود آورد و دست عبد اللَّه را جدا كرد ، آن طفل فرياد يا عمّاه بر آورد ، حضرت او را بر كشيد و فرمود : اى پسر برادر صبر كن كه در همين ساعت در روضات جنان به پدران بزرگوار خود مىرسى « 2 » ، پس حرملهء حرامزاده تيرى بر آن طفل معصوم زد و او را در دامن آن امام مظلوم شهيد كرد ، و مرغ روح مقدّسش به آشيانهء قدس پرواز كرد « 3 » . پس صالح بن وهب مزنى نيزه بر پهلوى آن حضرت زد كه بر روى در افتاد ، در آن حال زينب خاتون از خيمه بيرون دويد و فرياد وا اخاه بر آورد و مىگفت : كاش در اين وقت
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 688
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٨٨
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 52 و 53 .
( 2 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 110 ؛ ملهوف 172 .
( 3 ) ملهوف 173 .