ديگر بيان شده است . چون ديگر كسى از اهل بيت رسالت به غير از آن امام مظلوم و امام زين العابدين عليه السّلام نماند ، و امام زين العابدين عليه السّلام بيمار بود و قدرت بر شمشير برداشتن نداشت ، و با آن حال چون پدر غريب خود را تنها ديد ، شمشير برداشت و خواست كه به جانب معركه روان شود ، ام كلثوم فرياد بر آورد كه : اى نور ديده به كجا مىروى ؟ امام زين العابدين عليه السّلام گفت : اى عمّهء بزرگوار بگذار كه جان خود را فداى پدر بزرگوار نامدار خود كنم . چون امام حسين عليه السّلام از ارادهء فرزند گرامى خود خبر يافت گفت : اى ام كلثوم او را مگذار كه به ميدان رود كه نسل من از او به هم خواهد رسيد ، و ذرّيّهء حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او باقى مىماند ، و خليفه و جانشين من او خواهد بود « 1 » . پس امام شهدا براى اتمام حجّت خدا ، فرياد زد : آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفع ضرر اهل شقاوت نمايد ؟ آيا خداپرستى هست كه در حق ما از خدا بترسد ؟ آيا فريادرسى هست كه در فريادرسى ما از خدا اميد ثواب داشته باشد ؟ چون حرم محترم آن حضرت صداى استغاثهء آن امام غريب را شنيدند ، صداى شيون و گريه و زارى از سرا پردههاى عصمت و طهارت بلند شد . پس امام حسين عليه السّلام به در خيمهء حرم آمد و گفت كه : فرزند كودك من عبد اللَّه را بدهيد كه او را وداع كنم ، و بعضى او را على اصغر مىنامند ، چون آن طفل معصوم را به دست آن امام مظلوم دادند ، او را بوسيد و گفت : واى بر اين كافران در هنگامى كه جدّ تو محمّد مصطفى خصم ايشان باشد ، ناگاه حرملة بن كاهل تيرى از كمان رها كرد ، بر حلق آن امامزادهء معصوم آمد و در دامن پدر بزرگوار خود شهيد شد ، و مرغ روحش به شاخ سدرة المنتهى پرواز نمود ، پس حضرت كف مبارك خود را در زير آن خون مىداشت كه پر مىشد و بسوى آسمان مىافكند و مىفرمود : چون در راه خداست ، اين همه آزارها سهل است ، امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود كه : از آن خون قطرهاى بر زمين نيامد « 2 » . پس حضرت گفت : خداوندا اين فرزند دلبند من نزد تو كمتر از فرزند ناقهء صالح
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 683
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٨٣
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 46 .
( 2 ) ملهوف 168 .