به روايتى ديگر : تيرى بر حلق مباركش آمد و سيلاب خون جارى شد ، ناگاه فرياد زد كه : اى پدر مهربان بر تو باد سلام ، اينك جدّ من رسول خدا تو را سلام مىرساند و انتظار تو مىكشد ، پس نعرهاى زد و مرغ روح كثير الفتوحش به رياض جنان پرواز كرد « 1 » . چون سيّد شهدا بر سر آن شهيد تيغ ستم و جفا آمد و او را با آن حال مشاهده كرد ، قطرات عبرات از ديده باريد و آهى جانسوز از سينهء غم اندوز بر كشيد گفت : خدا بكشد گروهى را كه تو را به ناحق كشتند ، و به كشتن تو بسى جرأت كردند بر خدا و رسول خدا و بر هتك حرمت حضرت رسول ، و بعد از تو خاك بر سر دنيا و زندگى دنيا . راوى گفت : چون علىّ اكبر شهيد شد ، ديدم زنى مانند آفتاب تابان بىتابانه از خيمهء حرم محترم آن حضرت بيرون دويد و فرياد وا ويلا و وا ثبوراه بر كشيد و مىگفت : اى نور ديدهء اخيار ، و اى ميوهء دل افكار ، و اى حبيب قلب برادر بزرگوار ، پس جسد مطهّر آن امامزادهء بزرگوار را در بر كشيد ، پرسيدم كه : اين خاتون كيست ؟ گفتند : زينب خواهر حضرت امام حسين عليه السّلام است ، ناگاه حضرت آمد و دست او را گرفت و بسوى خيمه برگردانيد ، و فرزند دلبند خود را برداشت و در ميان ساير شهيدان گذاشت « 2 » . و از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كردهاند كه اوّل كسى كه از فرزندان ابو طالب در آن صحرا به تيغ اهل جفا كشته شد علىّ اكبر بود « 3 » . راوى گفت : در اين حال ديدم كه كودكى از سرادق عصمت و جلالت بيرون آمد مانند خورشيد تابان و دو گوشواره در گوش او بود ، و از وحشت و حيرت به جانب راست و چپ مىنگريست ، و گوشوارههاى او از اضطراب و بيم مىلرزيد ، ناگاه هانى بن ثبيت حرامزادهء سنگين دل از لشكر عمر جدا شد و ضربتى بر آن طفل معصوم زد و او را شهيد كرد ، و شهربانو مدهوش ايستاده بود و ياراى سخن گفتن و حركت كردن نداشت « 4 » . و مشهور آن است كه مادر علىّ اكبر ليلى دختر ابى مرّهء ثقفى بود ، و از روايات معتبره ظاهر مىشود كه شهربانو در آن صحرا و در آن وقت در حيات نبود چنانچه در موضع
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 682
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٨٢
هامش
( 1 ) مقاتل الطالبيين 115 .
( 2 ) بحار الأنوار 45 / 44 .
( 3 ) مقاتل الطالبيين 114 .
( 4 ) بحار الأنوار 45 / 45 .