تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥

هيجده پياده را زهر ممات چشانيد ، و به تيغ عبد اللَّه بن بطّه شهد شهادت نوشيد « 1 » . به روايتى ديگر : عبد اللَّه برادر ايشان نيز در آن صحرا به درجهء شهادت رسيد « 2 » . پس قاسم پسر حضرت امام حسن عليه السّلام كه چهرهء مباركش مانند آفتاب تابان مىدرخشيد و هنوز به حدّ بلوغ نرسيده بود ، به نزد عم بزرگوار آمد و رخصت جهاد طلبيد ، حضرت امام شهدا او را در بر كشيد و آن قدر گريست كه نزديك شد مدهوش گردد ، و هر چند آن امامزادهء بزرگوار در طلب رخصت جهاد مبالغه مىنمود حضرت مضايقه مىفرمود تا آنكه بر پاى عم بزرگوار افتاد و چندان بوسيد و گريست و استغاثه كرد تا از امام حسين عليه السّلام رخصت حاصل كرد و به ميدان در آمد و عرصهء قتال را از نور جمال خود روشن كرد ، و با آن خردسالى در يك حمله سى و پنج نفر از آن سنگين دلان بىحيا را به عرصهء فنا فرستاد . راوى گويد كه : من در ميان لشكر عمر بودم كه ديدم كودكى از لشكر امام حسين عليه السلام جدا شد و متوجّه لشكرگاه گرديد ، و نور از جبين مبين او مىتابيد ، و پيراهنى و ازارى پوشيده بود و دو نعل در پا كشيده بود ، و بند نعل راست او گسيخته بود ، در آن حال عمر پسر سعد ازدى گفت : به خدا سوگند كه مىروم تا او را به قتل آورم ، گفتم : سبحان اللَّه آيا دل تو تاب آن دارد كه بر او ضربت بزنى ، به خدا سوگند كه اگر بر من تيغى حواله كند دست نمىگشايم به دفع آن ، و اين گروهى كه او را در ميان گرفته‌اند او را كافى است ، پس آن ملعون بد گهر اسب تاخت و ضربتى بر سر آن امام‌زادهء مطهّر زد كه بر رو در افتاد و فرياد كرد كه : وا عمّاه مرا درياب ، ناگاه ديدم كه امام حسين عليه السّلام مانند عقاب آمد و صفها را شكافت ، چون شير خشمناك بر آن كافران بىباك حمله كرد و تيغى حوالهء عمر قاتل آن امام‌زادهء مظلوم كرد ، آن لعين دست پيش آورد ، حضرت دست او را جدا كرد ، آن ملعون فرياد زد لشكر اهل نفاق جمع شدند كه آن ملعون را از دست حضرت رها كنند ، جنگ در پيوست و آن ملعون كشته شد ، و آن طفل معصوم در زير اسبان مخالفان كوفته شد . چون حضرت آن كافران را دور كرد ، بر سر فرزند برادر گرامى خود آمد ديد كه پا بر

هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 34 .
( 2 ) بحار الأنوار 45 / 34 .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 675 | العلامة المجلسي