را بر خاك هلاك انداخت و سرخ رو به روضهء رضوان شتافت ، گويند كه : يزيد بن معقل در برابر او آمد و گفت : گواهى مىدهم كه تو از گمراهكنندگانى ، برير گفت : بيا مباهله كنيم كه هر يك از ما و تو كه دروغگو باشيم به تيغ ديگرى كشته شويم ، پس يزيد ضربتى بر برير زد و اثر نكرد ، و برير ضربتى بر سر آن لعين زد كه خودش را شكافت و به مغز سرش رسيد و بر زمين افتاد ، پس بحير بن اوس از اصحاب پسر زياد بر برير حمله آورد و او را شهيد كرد ، و بعد از آن پشيمان شد ، و پشيمانى سودى نداشت . پس وهب بن عبد اللَّه كلبى رخصت مبارزت طلبيد ، و زن و مادر او همراه بودند ، و مادر سعادتمند او در محاربه و مقاتله او را ترغيب مىكرد . چون به عرصهء كارزار در آمد ، گروهى از آن اشرار را طعمهء شمشير خود ساخت و بسوى مادر و زن خود برگشت و گفت : اى مادر از من راضى شدى ؟ آن نيك زن گفت : اى فرزند وقتى از تو راضى مىشوم كه در يارى امام حسين عليه السّلام كشته شوى ، زنش گفت كه : ما را بىكس و غريب مگذار ، مادر گفت : اى فرزند سخن او را مشنو و جان خود را فداى حسين كن ، تا در روز قيامت نزد جدّ خود شفيع تو باشد . پس برگشت و در درياى جنگ غوطه خورد و مردانه محاربه كرد تا نوزده سوار و دوازده پياده از آن اشقيا را به جهنّم فرستاد ، پس دستهاى او را قطع كردند . چون مادرش آن حال را مشاهده كرد . عمود خيمه را گرفت و متوجّه معركه شد و مىگفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، براى حرم محترم حضرت رسالت جنگ كن تا شهيد شوى و سعادت ابدى دريابى ، آن پسر نيك اختر هر چند مبالغه مىكرد كه مادرش بر گردد قبول نمىكرد ، حضرت امام حسين عليه السّلام چون آن حالت را مشاهده كرد فرمود : خدا شما را جزاى خير دهد كه در يارى اهل بيت رسالت دقيقهاى فرو نگذاشتيد ، اى زن صالحه برگرد كه بر زنان جهاد نيست . چون وهب شربت شهادت چشيد ، زنش بىتاب شد به نزد او دويد و روى بر روى او گذاشت و خاك از روى او دور مىكرد ، شمر در آن حال غلام خود را امر كرد كه عمودى بر سر آن بيچاره زد و او را به شوهرش ملحق ساخت « 1 » .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 664
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٦٤
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 15 .