تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 661

مساهمون:

ص٦٦١

سوگند كه هرگز آنها براى تو ميسّر نخواهد شد ، و بعد از من زندگانى براى تو گوارا نخواهد بود ، و پدران من مرا چنين خبر داده‌اند ، هر چه خواهى بكن كه بعد از من در دنيا و عقبى شادى نخواهى يافت ، گويا مىبينم كه در اين زودى سر نحس تو را بر سر نيزه كرده باشند و در كوفه نصب كرده باشند ، و كودكان بر آن سنگ زنند و نشانهء خود گردانند . پس عمر بد گوهر در خشم شد و رو به اصحاب خود گردانيد و گفت : چه انتظار مىكشيد و چرا او را مهلت داده‌ايد ، او و اصحابش به قدر يك لقمه بيش نيستند « 1 » . به روايت ديگر : حضرت ندا كرد در ميان لشكر مخالفان كه : اى شبث بن ربعى ، و اى حجّار بن ابجر ، و اى قيس بن اشعث ، و اى يزيد بن حارث ، آيا شما ننوشتيد كه بسوى من كه ميوه‌ها رسيده و صحراها سبز شده و لشكرها براى تو مهيّا گرديده ، به زودى بيا كه همه تو را يارى مىكنيم ؟ قيس بن اشعث جواب داد و گفت كه : اكنون اين سخنان فايده نمىكند ، دست از جنگ بدار و به حكم پسران عم خود راضى شود كه ايشان نسبت به تو بدى اراده نخواهند كرد ، حضرت فرمود كه : نه به خدا سوگند كه خود را به دست شما نمىدهم ، و ذليل دو نان نمىگردانم ، و به رسم بندگان طوق اطاعت در گردن نمىگذارم . پس به آواز بلند ندا كرد كه : يا عباد اللَّه انّي عذت بربّي و ربّكم أن ترجمون ، أعوذ بربّي و ربّكم من كل متكبّر لا يؤمن بيوم الحساب ، پس بسوى اصحاب گرام خود مراجعت نمود و تهيّهء حرب مخالفان را درست كرد ، و آن بىشرمانه رو به آن بزرگواران آوردند « 2 » . چون حرّ بن يزيد ديد كه كار به محاربه انجاميد ، به نزديك عمر بن سعد آمد و گفت : اى عمر با اين مرد جنگ خواهى كرد ؟ گفت : بلى چنان جنگ خواهم كرد كه سرها جدا شود و دستها بريده شود ، حر گفت : آيا به آنچه مىگويد كه دست از او برداريد راضى نمىشوى ؟ عمر گفت : اگر اختيار با من بود راضى مىشدم ، و ليكن امير تو راضى نمىشود ، پس حر به جاى خود برگشت و با قرّة بن قيس گفت كه : اسب خود را آب داده‌اى ؟ گفت : نه ، قيس گفت : روانه شد و گمان كردم كه مىرود اسب خود را آب دهد ، و اگر مىدانستم كه مىخواهد به خدمت آن حضرت رود ، من نيز با او رفيق مىشدم ، ناگاه

هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 8 .
( 2 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 98 .