تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
دانسته عذاب ابدى را بر خود گذاشت و شمر را سردار پيادگان لشكر كرد ، و عسكر نامسعود و جنود نامعدود خود را امر كرد كه رو به اصحاب آن حضرت آوردند . شمر به نزديك لشكرگاه سيّد شهدا آمد و گفت : كجايند فرزندان خواهر ما ؟ - زيرا كه مادر بعضى از برادران آن حضرت از قبيلهء او بودند - پس جعفر و عبّاس و عثمان فرزندان امير المؤمنين عليه السّلام بيرون آمدند و گفتند : چه مىخواهى از ما ؟ گفت : چون مادر شما از قبيلهء من است ، من شما را امان دادم ، ايشان گفتند : خدا تو را و امان تو را لعنت كند ، ما را امان مىدهى و فرزند حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را امان نمىدهى ؟ چون خروش لشكر مخالفان بلند شد ، زينب خاتون خواهر حضرت امام حسين عليه السّلام به خدمت آن حضرت آمد ديد كه آن امام مظلوم سر بر زانوى اندوه گذاشته به خواب رفته است ، گفت : اى برادر اين صداهاى اهل جور و جفا را نمىشنوى ؟ حضرت سر برداشت و فرمود : اى خواهر در اين وقت به خواب ديدم جدّم محمّد مصطفى و پدرم علىّ مرتضى و مادرم فاطمهء زهرا و برادرم حسن مجتبى را كه به نزد من آمدند و گفتند : اى حسين تو در اين زودى به نزد ما خواهى آمد . چون زينب خاتون اين خبر وحشت اثر را شنيد ، طپانچه بر روى خود زد و فرياد وا ويلاه بلند كرد ، حضرت فرمود : اى خواهر گرامى ويل و عذاب براى تو نيست ، براى دشمنان تو است ، صبر كن و به زودى دشمنان را بر ما شاد مگردان . پس عبّاس به خدمت برادر بزرگوار خود آمد و عرض كرد كه لشكر مخالف روى به ما مىآيند ، حضرت فرمود : اى برادر تو برو و از ايشان سؤال كن كه مطلب ايشان چيست ، پس عبّاس با بيست سوار استقبال ايشان نمود گفت : غرض شما از اين حركت و شورش چيست ؟ گفتند : حكم امير رسيده است كه بر شما عرض كنيم ، اگر اطاعت امير مىكنيد شما را به نزد او بريم و الّا با شما جنگ كنيم ، عبّاس گفت : درنگ نمائيد تا پيام شما را به خدمت امام خود برسانم . چون عبّاس پيام شوم آن ملاعين را به خدمت امام حسين عليه السّلام عرض كرد ، حضرت فرمود : اى برادر اگر توانى ايشان را راضى كن كه محاربه را به فردا قرار دهند كه امشب وداع عبادت پروردگار خود بجا آورم ، زيرا كه پيوسته خواهان و مشتاق نماز و تلاوت و استغفار و دعا و عبادت بوده‌ام ، و يك شب را براى مناجات و