گرديدند ، و حبيب به خدمت حضرت آمد و احوال ايشان را عرض كرد ، حضرت فرمود :
لا حول و لا قوّة الّا باللَّه .
عمر عمرو بن حجّاج را با پانصد نفر بر سر آب فرات تعيين كرد كه اصحاب آن حضرت را از آب برداشتن مانع شوند ، و تشنگى بر اصحاب آن حضرت غلبه كرد ، به خدمت آن امام غريب شكايت كردند ، حضرت كلنگى بر گرفت و به عقب خيمهء حرم محترم در آمد ، و از پشت خيمهء نه گام برداشت به جانب قبله و در آنجا كلنگ را بر زمين زد ، به اعجاز آن حضرت چشمهاى از آب شيرين پيدا شد و آن حضرت با اصحاب از آن آب آشاميدند و مشكها و راويهها را پر كردند ، پس آن چشمه ناپيدا شد و ديگر كسى اثرى از آن نديد .
چون اين خبر به پسر زياد رسيد ، به عمر نامه نوشت كه : شنيدهام كه حسين چاه مىكند و آب بيرون مىآورد ، چون نامهء من به تو رسد ، كار را بر ايشان تنگ كن و مگذار كه قطرهاى از آب بچشند تا كشته شوند چنانچه عثمان را تشنه لب كشتند .
چون بعد از رسيدن نامه ، عمر كار را بر اهل بيت رسالت تنگ گرفت و عطش بر ايشان غالب شد ، حضرت برادر خود عبّاس را طلبيد و سى سوار و بيست پياده با او همراه كرد ، و بيست مشك به ايشان داد كه از فرات پر كنند و به ايشان برسانند ، چون به كنار آب فرات رسيدند ، عمرو بن حجّاج پرسيد كه كيستند ؟ هلال بن نافع از اصحاب حضرت گفت : من پسر عم تو آمدهام كه آب بياشامم ، گفت : بياشام گوارا باد تو را ، هلال گفت : واى بر من چگونه آب بياشامم و اهل بيت نبوّت و جگرگوشگان حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تشنهاند ، آن ملعون گفت : راست مىگوئى ، امّا ما را امرى فرمودهاند و اطاعت مىبايد كرد . پس هلال اصحاب خود را صدا زد كه : زود آب برداريد ، و ابن حجّاج اصحاب خود را صدا زد كه :
مگذاريد ، و آتش محاربه مشتعل گرديد ، و به زودى اصحاب حضرت مشكها را پر كردند و معاودت كردند و آسيبى به ايشان نرسيد ، به اين سبب حضرت عبّاس را سقّا مىنامند .
پس حضرت امام حسين عليه السّلام عمر بن سعد را در ميان شب طلبيد كه : بيا در ميان دو لشكر تا سخنى چند به تو بگويم ، و حضرت با بيست نفر از لشكر خود جدا شد ، و آن ملعون با بيست نفر جدا شد ، چون يكديگر را ملاقات كردند ، حضرت اصحاب خود را
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 646
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٤٦