تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 644

مساهمون:

ص٦٤٤

طلبيده بودند . پس كثير بن عبد اللَّه كه ملعون شجاع بىحيا و بىباكى بود برخاست و گفت : هر رسالت كه به حسين دارى بگو تا من برسانم ، و اگر خواهى او را به قتل مىرسانم و سرش را براى تو مىآورم ، عمر گفت : اين را نمىخواهم و ليكن برو به نزد او و بپرس كه براى چه كار به اين ديار آمده . چون آن ملعون متوجّه عسكر آن سرور شد و اصحاب حضرت آثار شرارت از او مشاهده كردند ، بر سر راه او رفتند و گفتند : حربهء خود را بگذار و نزديك امام بيا ، آن ملعون قبول نكرد و بازگشت . پس عمر قرّة بن قيس را فرستاد ، چون به خدمت حضرت رسيد تبليغ رسالت آن لعين كرد ، حضرت فرمود : اهل ديار شما نامه‌هاى بىشمار به من نوشتند و به مبالغهء بسيار مرا طلب كردند ، اگر نمىخواهيد بر مىگردم ، چون ارادهء مراجعت كرد ، حبيب بن مظاهر گفت : واى بر تو اى قرّه از اين امام به حق روى مىگردانى و بسوى ظالمان مىروى ، و به بركت پدران او هدايت يافته‌اى و او را نصرت نمىكنى ، آن بىسعادت گفت : جواب پيام او را ببرم و بعد از آن با خود فكرى بكنم ، چون خبر حضرت را به عمر رسانيد ، عمر گفت : اميدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتلهء او نجات دهد . پس نامه‌اى به پسر زياد نوشت و حقيقت حال را عرض كرد ، آن لعين بد اصل چون نامه را خواند گفت : اكنون كه چنگال ما بر او بند شده است ، او را رها مىكنيم ؟ ! هرگز چنين نخواهيم كرد « 1 » . به روايت ديگر : آن ملعون راضى شد ، و شمر بن ذى الجوشن او را پشيمان كرد « 2 » ، پس نامه‌اى به عمر بنوشت كه : بر حسين عرض كن كه او و اصحاب او با يزيد بيعت كنند ، و بعد از آن آنچه رأيم بر آن قرار گيرد ، چنان خواهم كرد « 3 » . چون جواب نامه به عمر رسيد ، آنچه آن ملعون نوشته بود به خدمت حضرت عرض نكرد زيرا كه مىدانست كه احتمال ندارد كه حضرت به بيعت يزيد راضى شود . چون ابن زياد جواب نامهء عمر را نوشت ، به مسجد در آمد و اهل كوفه را طلبيد و بر

هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 84 .
( 2 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 88 .
( 3 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 86 .