تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 621

مساهمون:

ص٦٢١
خود را به ناسزا گشود گفت : اى عاق و اى پراكنده كنندهء اهل اتّفاق ، بر امام خود خروج كردى و جمعيّت مسلمانان را به پراكندگى مبدّل گردانيدى و آتش فتنه را مشتعل ساختى . مسلم گفت : دروغ گفتى ، بلكه معاويه و پسر او يزيد جمعيّت مسلمانان را پراكنده كردند و رخنه در دين خدا افكندند ، و تو و پدر تو كه ولد الزّنا و فرزند غلام ثقيف بوديد نائرهء فتنه و فساد در ميان اهل اسلام افروختيد ، و من اميدوارم كه سعادت شهادت دريابم در دست بدترين خلق خدا ، و به آباى گرام خود ملحق گردم ، و آمدن من به اين شهر براى آن بود كه اهل اين ديار به ما نوشتند كه تو و پدر تو بدعتها در دين خدا احداث كرديد ، و نيكان را بىگناه كشتيد ، و اعمال كسرا و قيصر را در ميان مسلمانان جارى كرديد ، ما آمديم كه مردم را به كتاب خدا و سنّت رسول امر فرمائيم ، و به عدالت در ميان ايشان سلوك نمائيم ، خدا حكم كند در ميان ما و شما به حق و راستى ، و او بهترين حكم كنندگان است . ابن زياد گفت : خدا شما را اهل اين امر ندانست ، مسلم گفت : پس كه از ما سزاوارتر است به خلافت و امامت ؟ ابن زياد گفت : يزيد ، مسلم گفت : راضى شده‌ايم به حكم خدا در ميان ما و شما ، و سخنان بسيار در ميان ايشان گذشت ، آن ملعون ناسزاى بسيار به حضرت امير المؤمنين و امام حسين عليهما السّلام و عقيل گفت . مسلم گفت : چون مرا خواهى كشت بگذار كه يكى از حاضران را وصىّ خود گردانم كه به وصيّتهاى من عمل نمايد ، ابن زياد گفت : بگو آنچه خواهى ، مسلم رو به عمر بن سعد آورد و گفت : ميان من و تو قرابتى هست وصيّت مرا قبول كن ، آن ملعون براى خوش آمد ابن زياد گوش به سخن او نداد ، ابن زياد گفت : با تو رابطهء قرابت دارد چرا از قبول وصيّت او امتناع مىنمائى ؟ عمر چون از ابن زياد دستورى يافت ، دست مسلم را گرفت به كنار قصر برد ، مسلم گفت : وصيّت اوّل من آن است كه در اين شهر هفتصد درهم قرض دارم ، شمشير و زره مرا بفروشى و قرض مرا ادا كن ، وصيّت دوّم من آن است كه چون مرا به قتل آوردند ، بدن مرا از ابن زياد رخصت بطلبى و دفن نمائى ، وصيّت سوّم آنكه به حضرت امام حسين عليه السّلام بنويسى كه كوفيان بىوفائى كردند و پسر عم تو را يارى نكردند ، بر وعده‌هاى ايشان اعتماد مكن و به اين صوب ميا . ابن زياد چون وصيّتها را شنيد گفت : ما را با مال او كارى