تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
چون طوعه مسلم را شناخت ، او را به خانه در آورد و حجره‌اى نيكو براى او فرش كرد و طعامى براى او حاضر كرد ، در آن حال بلال پسر آن زن به خانه آمد ، چون ديد كه مادرش به آن حجره بسيار مىرود و مىآيد ، از سبب آن حال سؤال نمود ، مادر خواست كه از او پنهان دارد ، چون الحاح را از حد گذرانيد ، طوعه او را سوگند داد و خبر آمدن مسلم را به او گفت . امّا ابن زياد لعين چون شنيد كه اصحاب مسلم متفرّق گرديده‌اند ، در همان شب به مسجد در آمد ، بر منبر بالا رفت و مناديان او در كوفه ندا كردند كه : هر كه از بزرگان و روشناسان كوفه در اين وقت در مسجد حاضر نشود ، خون او هدر است ، پس در اندك وقتى مسجد از مردم پر شد . چون مردم جمع شدند ، ندا كرد در ميان ايشان كه : مسلم بن عقيل مخالفت خليفه كرده و اكنون گريخته است ، هر كس كه مسلم در خانهء او پيدا شود و ما را خبر نداده باشد ، جان او و مال او در معرض تلف است ، و هر كه او را به نزد ما آورد ديت او را به آن خواهيم داد ، ايشان را تهديد و تخويف بسيار نمود و از منبر به زير آمد و داخل قصر شد ، و لشكريان خود را فرستاد كه دروازه‌هاى شهر را محافظت كنند كه مسلم از شهر بيرون نرود ، و حصين بن نمير را فرستاد كه در محلّات و خانه‌ها تفحّص نمايد . چون صبح شد ، آن ملعون در مجلس نشست و مردم كوفه را رخصت داد كه داخل شوند ، محمّد بن اشعث را نوازش بسيار نمود ، و در آن وقت پسر طوعه به در خانهء ابن زياد آمد و خبر مسلم را به عبد الرّحمن پسر محمّد بن اشعث داد ، آن ملعون به نزد پدر خود آمد و اين خبر را به او گفت در وقتى كه در پهلوى ابن زياد نشسته بود ، ابن زياد چون اين خبر را شنيد ، هفتاد كس از قبيلهء قيس را به او همراه كرد و به طلب مسلم فرستاد . چون مسلم صداى پاى اسبان را شنيد ، دانست كه به طلب او آمده‌اند گفت : انّا للَّه و انّا اليه راجعون ، و شمشير خود را برداشت و از خانه بيرون آمد ، چون نظرش بر ايشان افتاد ، شمشير خود را كشيد و بر ايشان حمله آورد و جمعى از ايشان را بر خاك هلاك افكند ، و به هر طرف كه رو مىآورد از پيش او مىگريختند ، تا آنكه در چند حمله چهل و پنج نفر از ايشان را به عذاب الهى و اصل گردانيد ، و شجاعت و قوّت آن بيشهء هيجا به مرتبه‌اى
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 618 | العلامة المجلسي