ايشان چه خواهد آمد . پس متوجّه ابن اشعث گرديد و گفت : مىدانم كه بر امان شما اعتماد نيست و مرا به قتل خواهيد آورد ، التماس دارم كه از جانب من كسى بفرستى بسوى امام حسين عليه السّلام كه او را به مكر كوفيان و وعدههاى دروغ ايشان ترك ديار خود ننمايد ، و بر احوال پسر عم غريب مظلوم خود مطّلع گردد ، زيرا كه مىدانم كه او امروز يا فردا متوجّه اين جانب مىگردد ، و به او بگويد كه : پسر عم تو مىگويد كه : برگرد پدر و مادرم فداى تو باد كه من در دست ايشان اسير شده مترصّد قتلم ، و اهل كوفه همان گروهند كه پدر تو آرزوى مرگ مىكرد كه از نفاق ايشان رهائى يابد . ابن اشعث تعهّد اين امور نموده ، مسلم را به در قصر ابن زياد آورد و احوال او را به عرض آن ولد الزّنا رسانيد ، ابن زياد گفت : تو را به امان چهكار بود ؟ من تو را نفرستادم كه او را امان بدهى .
چون آن غريق محنت و بلا را بر در قصر آن ولد الزّنا بازداشتند ، تشنگى بر او غالب شد ، و اكثر اعيان كوفه بر در قصر نشسته انتظار دستورى مىكشيدند ، مسلم گفت : اى منافقان بىوفا ! جرعهء آبى به من بدهيد ، مسلم بن عمرو گفت : يك قطرهء آب نخواهى يافت تا حميم جهنّم را بياشامى ، مسلم گفت : مادرت به عزاى تو بنشيند اى سنگين دل جفا كار و اى معاون كفّار و اشرار ، تو سزاوارترى از من به شرب حميم و خلود در جحيم .
پس مسلم از غايت ضعف و تشنگى ، بر ديوار تكيه داد ، چون عمرو بن حريث آن حالت را از آن سيّد بزرگوار مشاهده كرد ، غلام خود را فرمود قدح آبى براى او آورد ، چون خواست بياشامد ، قدح پر از خون شد ، آب را ريخت و آب ديگر طلبيد ، آن نيز چنين شد ، در مرتبهء سوّم كه خواست بياشامد ، دندانهاى مباركش در قدح ريخت گفت :
الحمد للَّه گويا مقدّر نشده است كه از آب دنيا بياشامم .
در اين حال رسول ابن زياد آمد و او را طلبيد ، چون مسلم داخل مجلس آن لعين شد ، سلام نكرد ، ملازم ابن زياد گفت : چرا سلام نكردى ؟ مسلم گفت : اگر مرا خواهد كشت چرا او را سلام كنم ، و اگر مرا نخواهد كشت سلام بر او بسيار خواهم كرد ، بعد از اين ابن زياد گفت : البتّه تو را خواهم كشت ، خواه سلام بكنى و خواه نكنى ، مسلم گفت : اگر مرا بكشى بدتر از تو بهتر از مرا كشته است ، ابن زياد از اين سخن در خشم شد و زبان پليد
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 620
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٢٠