بود كه مردى را به يك دست مىگرفت و بر بام بلند مىافكند ، تا آنكه بكر بن حمران ضربتى بر روى مكرّم او زد ، و لب بالا و دو دندان او را افكند ، و باز آن شير خدا به هر سو كه رو مىآورد كسى در برابر او نمىايستاد .
چون از محاربهء او عاجز شدند ، بر بامها بر آمدند و سنگ و چوب بر او مىزدند ، و آتش بر نى مىزدند و بر سر آن سرور مىانداختند ، چون آن سيّد مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از حيات خود نااميد گرديد ، شمشير كشيد و بر آن كافران حمله كرد ، جمعى را از پا در آورد .
چون ابن اشعث ديد كه به آسانى بر او دست نمىتوان يافت گفت : اى مسلم چرا خود را به كشتن مىدهى ، ما تو را امان مىدهيم و به نزد ابن زياد مىبريم و او را ارادهء قتل تو ندارد ، مسلم گفت : قول شما كوفيان اعتماد را نمىشايد ، و از منافقان بىدين وفا نمىآيد . چون آن بيشهء هيجا ، از كثرت مقاتلهء اعدا و جراحتهاى آن مكّاران بىوفا مانده شد ، ضعف و ناتوانى بر او غالب گرديد ، ساعتى پشت به ديوار داد . چون ابن اشعث بار ديگر امان بر او عرض كرد ، به ناچار تن به امان در داد با آنكه مىدانست كه كلام آن بىدينان را فروغى از صدق نيست ، با ابن اشعث گفت : آيا من در امانم ؟ گفت : بلى ، با رفيقان او خطاب كرد كه :
آيا مرا امان دادهايد ؟ گفتند : بلى ، دست از محاربه برداشت و دل بر كشته شدن گذاشت .
به روايت سيّد ابن طاووس : هر چند ايشان بر او امان عرض كردند ، قبول نكرد ، و در مقاتلهء اعدا اهتمام مىنمود تا آنكه جراحت بسيار يافت ، و نامردى از عقب او در آمد و نيزه بر پشت او زد و او را به رو انداخت ، آن كافران هجوم آوردند و او را دستگير كردند .
ابن اشعث گفت مسلم را بر استرى سوار كردند و اسلحه را از او گرفتند ، در اين حال آه حسرت از دل پردرد بر كشيد ، و سيلاب اشك از ديده باريد و گفت : انّا للَّه و انّا اليه راجعون ، عبيد اللَّه پسر عبّاس بن مرداس گفت : اى مسلم چرا گريه مىكنى ؟ آن مقصد بزرگى كه تو در نظر دارى اين آزارها در تحصيل آن بسيار نيست ، مسلم گفت : گريهء من براى خود نيست ، و ليكن بر حال امام حسين عليه السّلام و اصحاب او مىگريم كه به فريب اين منافقان غدّار از يار و ديار جدا شدهاند و روى به اين جانب آوردهاند ، و نمىدانم كه بر سر
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 619
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦١٩