تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
مىگردانيدند ، تا آنكه گروه بسيار از آن غدّاران را گرد آوردند ، و از راه عقب قصر به دار الاماره در آمدند . چون آن ملعون كثرتى در اتباع خود مشاهده كرد ، علمى براى شبث بن ربعى ترتيب داد ، و او را با گروهى از منافقان بيرون فرستاده ، ابن زياد اشراف كوفه را امر كرد كه بر بام قصر بر آمدند و اتباع مسلم را ندا كردند كه : اى گروه بر خود رحم كنيد ، و پراكنده شويد كه اينك لشكرهاى شام مىرسند و شما را تاب ايشان نيست ، و اگر اطاعت كنيد امير متعهّد شده است كه عذر شما را از يزيد در خواهد ، و عطاهاى شما را مضاعف گرداند ، و سوگند ياد كرده است كه اگر متفرّق نشويد ، چون لشكرهاى شام برسند ، مردان شما را به قتل آورد و بىگناه را به جاى گناهكار بكشد و زنان و فرزندان شما را بر اهل شام قسمت كنند . مردم از استماع اين سخنان متفرّق مىشدند ، تا آنكه چون شام شد ، زياده از سى نفر با مسلم نمانده بودند . چون مسلم اين حالت را مشاهده كرد و بر غدر و مكر اهل كوفه مطّلع گرديد ، داخل مسجد شد و نماز شام را ادا كرد . چون از نماز فارغ شد ، ده نفر با او مانده بودند ، خواست كه از مسجد بيرون رود ، چون از در كنده بيرون رفت هيچ‌كس با او نمانده بود ، آن غريب مظلوم در كار خود متحيّر گرديد ، چون پاره‌اى راه رفت به در خانهء طوعه رسيد و او كنيز اشعث بن قيس بود كه او را آزاد كرده بود ، و اسيد حضرمى او را تزويج نموده بود و از او پسرى به هم رسانيده بود كه او را بلال مىگفتند . طوعه در در خانهء خود نشسته بود و انتظار پسر خود مىكشيد ، مسلم گفت : آيا آبى دارى كه من بياشامم ؟ طوعه رفت و شربت آبى براى او آورد . چون مسلم آب را آشاميد ، مكث نمود ، طوعه گفت : اى بندهء خدا به جاى خود برو كه در اين وقت شب بودن تو اينجا مناسب نيست ، مسلم گفت : اى مادر مرا در اين شهر خانه و خويشى و يارى نيست ، غريبم و راه به جائى نمىبرم ، اگر مرا پناه دهى امشب ممكن است كه در روز قيامت كه همه كس درمانده باشند ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تو را پناه دهد ، طوعه گفت : تو كيستى ؟ گفت : منم مسلم بن عقيل ، اهل كوفه ما را فريب دادند و آوارهء ديار خود كردند ، و از خويش و دوست و يار دور انداختند و دست از يارى من برداشته مرا تنها گذاشتند .