صدا زد از بالاى قصر كه : هانى زنده است و آسيبى به او نرسيده است . چون اهل قبيلهء او شنيدند كه او زنده است پراكنده شدند ، و ابن زياد به مسجد در آمد با اتباع و ملازمان خود و اشراف كوفه ، و بر منبر بر آمده مردم را از تفرّق و مخالفت ترسانيدند و مطيعان را به نوازش و بخشش اميدوار گردانيد . در اين حال جمعى به مسجد دويدند و خبر آوردند كه مسلم خروج كرده است و متوجّه دار الاماره است ، ابن زياد مضطرب گرديده از منبر به زير آمد و خود را به دار الاماره افكند و درها را بر روى خود بست .
عبد اللَّه بن حازم روايت كرده است كه من در مجلس ابن زياد بودم كه هانى را مجروح گردانيد و امر كرد به حبس او ، چون آن حالت را مشاهده كردم ، به نزد مسلم آمدم و قضيّه را به او نقل كردم ، چون اصحاب مسلم در خانههاى دور خانهء هانى جمع شده بودند ، مسلم مرا امر كرد كه ندا كنم در ميان ايشان كه بيرون آيند ، و مناديان را فرمود كه ندا كردند كه : يا منصور امت . چون بىوفايان اهل كوفه نداى مسلم را شنيدند ، بر در خانهء هانى جمع شدند ، مسلم بيرون آمد و براى هر قبيله علمى ترتيب داد ، در اندك وقتى مسجد و بازار پر شد از اصحاب او و كار بر ابن زياد تنگ شد ، و زياده از پنجاه نفر در دار الاماره با او نبودند ، و بعضى از ياوران او كه بيرون بودند راهى نمىيافتند كه به نزد او روند .
پس اصحاب مسلم قصر آن ملعون را در ميان گرفتند ، و سنگ مىافكندند و دشنام مىدادند ابن زياد و مادرش را ، ابن زياد كثير بن شهاب را طلبيد و گفت : تو بيرون رو و با هر كه تو را اطاعت نمايد از قبيلهء مذحج ، و مردم را از عقوبت يزيد و سوء عاقبت حرب شديد حذر نمائيد ، و در معاونت مسلم سست گردانيد ، و بعد از او محمّد پسر اشعث را فرستاد كه قبيلهء كنده را بر سر خود جمع كند و رايت امان بگشايد ، و ندا كند كه : هر كه در تحت اين رايت در آيد ، به جان و مال و عرض در امان باشد ، همچنين قعقاع ذهلى و شبث بن ربعى و حجّار بن ابجر و شمر بن ذى الجوشن را براى اين كار ، و براى فريب دادن بىوفايان غدّار بيرون فرستاد .
پس اشعث علمى بلند كرد و جمعى بر سر او جمع شدند ، و آن گروه ديگر به وسواس شيطانى مردم را از موافقت مسلم پشيمان مىكردند و جمعيّت ايشان را به تفرّق مبدّل
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 616
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦١٦