چون سخن ميان ايشان به طول انجاميد ، مسلم بن عمرو باهلى برخاست و گفت :
ايّها الامير بگذار تا من با او در خلوت سخن بگويم ، و دست او را گرفته به كنار قصر برد و گفت : اى هانى خود را به كشتن مده و قبيلهء خود را به بلا ميفكن ، ميان مسلم و ابن زياد و يزيد رابطهء قرابت و خويشى هست و او را نخواهد كشت ، تو مسلم را به ايشان بده و خود را از بلا رهائى ده ، هانى گفت : به خدا سوگند كه اين ننگ را بر خود نمىپسندم كه ميهمان خود را به دست دشمن دهم با آنكه صحيح و سالم و اعوان و ياوران دارم ، به خدا سوگند كه اگر هيچ ياور نداشته باشم تا كشته نشوم ، مسلم را به او وانمىگذارم . چون ابن زياد اين سخن را بشنيد ، هانى را به نزديك خود طلبيد و گفت : به خدا سوگند كه اگر الحال مسلم را حاضر نكنى گردنت را مىزنم ، هانى گفت : اگر ارادهء اين امر نمائى ، شمشيرها از غلاف كنده شود و آتش حرب مشتعل گردد ، ابن زياد گفت : تو با اين سخنان مرا مىترسانى ؟ ! پس چوبى كه در دست داشت ، بر رو و بينى او بسيار زد تا آنكه چوب بشكست و خون بر ريش و سينهء او جارى شد ، پس هانى دست به قائمهء شمشير كرد كه از غلاف بكشد ، ابن زياد بانگ بر غلامان زد كه او را گرفتند و در خانه افكندند ، و در بر روى او بستند .
چون حسّان بن اسماء اين حالت را مشاهده كرد گفت : تو ما را فرستادى كه اين مرد را به حيله آورديم و از جانب تو او را امان داديم ، اكنون با او غدر مىنمائى ، ابن زياد بانگ بر او زد و دشنام داد ، فرمود او را پشتگردنى زدند و او در كنارى نشست ، در اين حال محمّد بن اشعث گفت : امر از امير است ، آنچه او مىكند به كردهء او راضيم .
پس خبر به عمرو بن حجّاج رسيد كه هانى كشته شد ، عمرو قبيلهء مذحج را جمع كرد و دار الامارهء آن لعين را احاطه كرد و فرياد زد كه : منم عمرو بن حجّاج ، اينك شجاعان قبيلهء مذحج جمع شدهاند و طلب خون هانى مىنمايند و مىگويند كه : از او جرمى صادر نشده بود چرا او را به قتل آوردى ؟ ابن زياد از اجتماع ايشان متوهّم گرديد ، شريح قاضى را گفت : برو و هانى را ببين و مردم را خبر ده كه او زنده است . چون شريح به نزد هانى رفت ديد كه خون از روى هانى جارى است و مىگويد كه : كجايند خويشان و ياوران من ، اگر ده نفر از ايشان به قصر درآيند ، مرا از شرّ اين ملعون نجات مىدهند ، پس شريح بيرون آمد و
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 615
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦١٥