و امّا منذر بن جارود ، پس نامهء حضرت را به عبيد اللَّه بن زياد داد ، از بيم آنكه مبادا اين نامه حيله باشد كه او بر انگيخته باشد ، براى امتحان اشراف بصره و ابن زياد لعين فرستادهء آن حضرت را گرفت و بر دار كشيد ، و بر منبر بر آمد و اهل بصره را تهديد و وعيد بسيار نمود ، و در روز ديگر متوجّه كوفه شد ، چون بىوفايان اهل كوفه منتظر قدوم امام مظلوم بودند ، در شبى كه ابن زياد لعين داخل كوفه شد ، گمان كردند كه آن حضرت است ، پس فوج فوج به استقبال مىشتافتند و سلام مىكردند و مىگفتند : خوش آمدى اى فرزند رسول خدا ، و اظهار فرح و شادى مىكردند . چون آن ملعون دهان خود را بسته بود ، او را نمىشناختند ، و آن ملعون از سخنان ايشان به خشم مىآمد تا آنكه مسلم بن عمرو بانگ زد بر ايشان گفت : دور شويد كه اين عبيد اللَّه پسر زياد است .
چون مردم دانستند كه آن ملعون است ، پراكنده شدند تا آنكه به پاى قصر الامارهء كوفه رسيد و در كوبيد ، نعمان گمان كرد كه حضرت امام حسين عليه السّلام است كه تشريف آورده ، بر بالاى قصر بر آمد و گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم كه دور شوى و متعرّض من نگردى ، آنچه به من سپردهاند به اختيار خود به تو نمىدهم و با تو در مقام مقاتله در نمىآيم .
چون ابن زياد اين سخنان را شنيد ، بر نعمان بانگ زد كه : در را بگشا ، نعمان صداى او را شناخت و در را گشود ، و مردم از آمدن او خائف گرديده پراكنده شدند . چون صبح شد منادى او در كوفه ندا كرد كه اهل كوفه جمع شوند . چون جمع شدند ، بيرون آمد و خطبه خواند و گفت : يزيد مرا والى شهر شما گردانيد و سر حدّ شما را به من سپرده ، و مرا امر كرده است كه مطيعان را نوازش نمايم و مخالفان را به تازيانه و شمشير تأديب كنم ، و از مخالفت خليفه و عقوبات او حذر نمائيد . پس از منبر فرود آمد ، و رؤساء قبائل و محلّات را طلبيد ، و مبالغه و تأكيد نمود كه : هر كه را گمان بريد در محلّه و قبيلهء خود كه با يزيد در مقام خلاف و نفاقند ، بايد كه نام ايشان را بنويسيد و به من عرض نمائيد ، و هرگاه ظاهر شود كه چنين كسى در قبيله و محلّهء شما بود ، مرا بر حال او مطّلع نگردانيده باشيد ، خون و مال شما بر من حلال خواهد بود .
چون خبر داخل شدن آن ملعون به مسلم رسيد ، خائف گرديد و از خانهء مختار بيرون
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 611
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦١١