تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 593

مساهمون:

ص٥٩٣

مؤمنان است از جانب عتبه پسر ابو سفيان ، امّا بعد به درستى كه حسين بن على تو را سزاوار خلافت نمىداند و راضى به بيعت تو نمىشود ، پس آنچه رأى تو اقتضا مىنمايد در حق او به عمل آورد ، و السّلام . چون نامه به يزيد پليد رسيد ، در جواب نوشت چون نامهء من به تو مىرسد ، جواب آن را بنويس و بيان كن كه كى اطاعت من كرده و كى مخالفت من نموده ، و بايد كه سر حسين را با نامهء خود براى من بفرستى « 1 » . شيخ مفيد و سيّد ابن طاووس و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده‌اند كه : چون حضرت امام حسن عليه السّلام به رياض جنّت ارتحال نمود ، شيعيان در عراق به حركت در آمده عريضه‌اى به امام حسين عليه السّلام نوشتند كه : ما معاويه را از خلافت خلع كرده با شما بيعت مىكنيم ، حضرت در آن وقت صلاح در آن امر ندانسته ، ايشان را مجاب نمود و امر به صبر كرد . چون معاويه به عذاب هاويه ملحق شد ، در نيمهء ماه رجب سال شصتم هجرت يزيد نامه‌اى نوشت بسوى وليد بن عتبة بن ابى سفيان كه از جانب معاويه حاكم مدينه بود ، مضمون نامه آنكه بايد كه بيعت بگيرد از براى من از امام حسين عليه السّلام و عبد اللَّه بن عمر و عبد اللَّه بن زبير و عبد الرّحمن بن ابى بكر ، و بايد كه كار را بر ايشان تنگ گيرى و عذر از ايشان قبول ننمائى ، و هر يك كه از بيعت امتناع نمايند ، سر او را به زودى براى من بفرستى . چون اين نامه به وليد رسيد ، با مروان بن الحكم در اين امر مشورت كرد ، مروان گفت : تا ايشان از مردن معاويه خبر ندارند به زودى ايشان را بطلب و بيعت يزيد از ايشان بگير ، و هر كه قبول نكند او را به قتل رسان ، و اين امر بر وليد بسيار گران بود ، پس در آن شب ايشان را طلب نمود ، و ايشان در آن وقت در روضهء منوّره حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جمع بودند ، چون رسالت وليد را شنيدند ، حضرت فرمود : معاويه مرده است و نمىطلبد او ما را مگر براى بيعت يزيد ، پس عبد اللَّه پسر عمر و پسر أبو بكر گفتند : ما به خانه‌هاى خود مىرويم و در به روى خود مىبنديم ، و پسر زبير گفت : من هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد ،

هامش
( 1 ) امالى شيخ صدوق 129 .