پرورده است ، و من مىدانم كه البتّه اهل عراق او را بسوى خود خواهند برد ، و يارى او نخواهند كرد و او را تنها خواهند گذاشت ، اگر بر او ظفر يا بى حق حرمت او را بشناس ، و منزلت و قرابت او را با پيغمبر به يادآور ، و او را به كردههاى او مؤاخذه مكن ، و روابطى كه من با او در اين مدّت محكم كردهام قطع مكن ، زينهار كه به او مكروهى و آسيبى مرسان .
مؤلّف گويد : غرض آن ملعون از اين نصيحتها حفظ ملك و پادشاهى يزيد پليد بود ، زيرا كه مىدانست بعد از شهادت آن بزرگوار ، ملك دنيا بر او مستقيم نخواهد ماند و جميع خلايق از مؤمن و منافق از او منحرف خواهند گرديد ، و معلوم است كه آن كافر اعتقاد به خدا و روز جزا و نبوّت سيّد انبيا نداشت ، و كفر و نفاق او بر عالميان ظاهر بود . پس حضرت فرمود : چون معاويه به جهنّم و اصل شد و يزيد پليد بعد از او بر مسند خلافت باطل قرار گرفت ، عم خود عتبه پسر ابو سفيان را - و به روايت شيخ مفيد و ديگران وليد پسر عتبه را - حاكم مدينه گردانيد و به مدينه فرستاد ، و مروان بن حكم را كه از جانب معاويه بود معزول ساخت .
چون عتبه داخل مدينه شد و بر مسند امارت متمكّن گرديد ، خواست حكم يزيد را در باب مروان جارى گرداند ، مروان گريخت ، و عتبه بر او دست نيافت ، پس رسولى به نزد حضرت امام حسين عليه السّلام فرستاد كه يزيد مرا مأمور ساخته است كه براى او از تو بيعت بگيرم ، بايد كه حاضر شوى و بيعت يزيد را قبول نمائى ، فرمود : اى عتبه تو مىدانى كه مائيم خانوادهء عزّت و كرامت و معدن نبوّت و رسالت ، و مائيم اعلام دين و نشانههاى راه يقين ، حق تعالى حق را در دلهاى ما سپرده ، و زبانهاى ما را به آن گويا گردانيده ، و پيوسته چشمههاى حكمت از درياى علم جناب احديّت بر زبان معجز بيان ما جارى است ، به تحقيق كه شنيدم از جدّ خود حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مىگفت : خلافت حرام است بر فرزندان ابو سفيان ، پس چگونه بيعت كنم با گروهى كه رسول اين سخن در حق ايشان گفته است ؟
چون عتبه اين جواب را از حضرت شنيد ، كاتب خود را طلبيد و نامهاى به اين مضمون به يزيد نوشت : بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم ، اين نامهاى است بسوى بندهء خدا يزيد كه پادشاه
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 592
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٩٢