تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠

آمد گفت : يا ميثم ، ميثم گفت : چه مىخواهى از من ، گفت : زبان خود را بيرون كن كه امير امر كرده است كه زبان تو را قطع نمايم ، ميثم گفت : آن ولد زنا نمىگفت كه مرا و مولاى مرا دروغگو مىگرداند ، بيا زبان مرا بگير ، و زبان خود را بيرون آورد و آن ملعون قطع كرد . چون ملاحظه كردند ، او را بر همان ربعى به دار كشيده بودند كه ميخ بر آن كوبيده بود و نام خود را بر آن نوشته بود ، و شهادت او پيش از آن بود كه حضرت امام حسين عليه السّلام وارد عراق شود به ده روز « 1 » . ايضاً روايت كرده است كه چون آن بزرگوار به رحمت پروردگار و اصل شد ، هفت نفر از خرمافروشان كه هم پيشهء او بودند ، شبى آمدند در وقتى كه پاسبانان همه بيدار بودند ، و حق تعالى ديدهء ايشان را پوشانيد تا ايشان ميثم را دزديدند و آوردند به كنار نهرى دفن كردند و آب بر روى آن افكندند ، و هر چند پاسبانان تفحّص كردند اثرى از او نيافتند « 2 » .

هامش
( 1 ) رجال كشى 1 / 296
( 2 ) رجال كشى 1 / 295 .