تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
در آن حال عمرو بن حريث گفت : اين را مىشناسى ؟ ابن زياد گفت : كيست ؟ عمرو لعين گفت : اين ميثم تمّار است ، خود كذّاب است و مولاى او كذّاب است ، مولاى او على بن أبي طالب است . آن ملعون چون او را شناخت ، آتش خشم و كينه در سينهء پليدش مشتعل شد و درست نشست و گفت : چه مىگوئى ؟ ميثم گفت : دروغ مىگويد ، منم راستگو و مولاى من راستگو على بن أبي طالب امير المؤمنين كه پادشاه به حق مؤمنان او بود ، ابن زياد گفت : بيزارى بجوى از على و بديهاى او را ياد كن ، و ولايت عثمان را اختيار كن و نيكيهاى او را ياد كن ، و اگر نكنى دستها و پاها و زبان تو را مىبرم . از استماع اين سخن ميثم گريان شد ، ابن زياد گفت : نكرده چرا گريه مىكنى ؟ ميثم گفت : بر كردار و گفتار تو گريه نمىكنم ، و ليكن مىگريم از شكّى كه در خاطر من به هم رسيد در روزى كه مولاى من همين واقعه را به من خبر داد ، گفت : واقعه را چگونه به تو خبر داد ؟ گفت : روزى رفتم به نزد او ، در خواب بود ، من چنين گفتم و او چنين گفت ، آنچه فرموده بود نقل كرد تا به آنجا كه حضرت فرمود : تو را خواهد گرفت كافر ولد الزّنا فرزند كنيز زناكار . چون آن حرامزاده اين را شنيد ، مملو شد از خشم و غضب و گفت : به خدا سوگند كه دستها و پاهاى تو را خواهم بريد ، و زبان تو را خواهم گذاشت كه دروغ تو و مولاى تو ظاهر شود . پس امر كرد آن لعين دستها و پاهاى آن بزرگوار را بريدند ، و امر كرد كه او را بر دار كشند . چون او را بيرون بردند ، فرياد كرد كه : هر كه خواهد كه علم مكنون على بن أبي طالب را بشنود بيايد و از من بشنود ، پس مردم بر سر او جمع شدند ، و او بر بالاى دار علوم و اسرار براى مردم بيان مىنمود ، و غرايب اخبار از حيدر كرّار روايت مىكرد ، در آن حال عمرو بن حريث لعين رسيد و ديد كه گروه انبوهى جمع شده‌اند ، پرسيد كه : سبب اجتماع مردم چيست ؟ گفتند : ميثم تمّار است كه احاديث از حيدر كرّار براى مردم نقل مىكند . پس آن ملعون برگشت بسوى ابن زياد و گفت : به زودى كسى بفرست كه زبان او را قطع كند كه اگر يك ساعت ديگر زبان داشته باشد ، اهل كوفه را بر تو مىشوراند ، ابن زياد نظر كرد به يساولى كه در بالاى سرش ايستاده بود گفت : برو زبان او را قطع كن . چون يساول