به حج رفته است ، گفت : به خدا سوگند اگر او را نياورى تو را مىكشم ، پس او مهلتى طلبيد و به استقبال ميثم رفت به قادسيّه و در آنجا ماند تا ميثم آمد ، او را گرفت و به نزد آن ملعون برد . چون داخل مسجد شد ، حاضران گفتند : اين مقرّبترين مردم بود نزد على عليه السّلام ، گفت :
واى بر شما اين عجمى را اين مقدار اعتبار مىكرد ؟ گفتند : بلى ، عبيد اللَّه از او پرسيد :
پروردگار تو در كجاست ؟ گفت : در كمين ستمكاران است و تو يكى از آنهائى ، گفت : تو اين جرأت دارى كه اين روش سخن بگوئى با من ، اكنون بيزارى بجوى از ابو تراب ، گفت :
من ابو تراب را نمىشناسم ، گفت : بيزار شو از على بن أبي طالب ، گفت : اگر نكنم چه خواهى كرد ، گفت : به خدا سوگند تو را به قتل خواهم رسانيد ، ميثم گفت : مولاى من مرا خبر داده است كه تو مرا به قتل خواهى رسانيد ، و بر دار خواهى كشيد با نه نفر ديگر بر در خانهء عمرو بن حريث ، ابن زياد گفت : من مخالفت مولاى تو مىكنم تا دروغ او ظاهر شود ، ميثم گفت : او دروغ نگفته است ، و آنچه فرموده است از پيغمبر شنيده است ، و پيغمبر از جبرئيل ، و جبرئيل از خداوند عالميان شنيده ، پس چگونه مخالفت ايشان مىتوانى كرد ، و مىدانم كه به چه نحو مرا مىكشى و در كجا به دار خواهى كشيد ، و اوّل كسى را كه در اسلام بر دهان او لجام خواهند بست من خواهم بود . پس امر كرد ميثم و مختار را هر دو به زندان بردند ، و در زندان ميثم به مختار گفت : تو از حبس رها شوى و خروج خواهى كرد و طلب خون امام حسين عليه السّلام خواهى نمود و همين مرد را خواهى كشت . چون مختار را بيرون برد كه بكشد ، پيكى از جانب يزيد رسيد و نامهاى آورد كه : مختار را رها كن ، و او را رها كرد ، پس ميثم را طلبيد و امر كرد او را بر دار كشند بر در خانهء عمرو بن حريث ، و در آن وقت عمرو دانست كه مراد ميثم چه بوده است ، پس جاريهء خود را امر كرد كه زير دار او را جاروب كند و بوى خوشى براى او بسوزاند ، پس او شروع كرد به نقل احاديث در فضائل اهل بيت و در لعن بنى اميّه ، و آنچه واقع خواهد شد از قتل و انقراض بنى اميّه .
چون به ابن زياد گفتند كه : اين مرد رسوا كرد شما را ، آن ملعون امر كرد او را لجام نمودند كه سخن نتواند گفت : چون روز سوّم شد ، ملعونى آمد و حربهاى در دست داشت و گفت : به خدا سوگند اين حربه را به تو مىزنم با آنكه مىدانم كه پيوسته روزها روزه بودى
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 587
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٨٧