من او را بهتر از تو مىشناسم و او دوست دشمنان ماست ، پس آن ملعون مرا بر دار خواهد كشيد و لجام بر دهان من خواهد بست ، و روز سوّم خون از سوراخهاى بينى من روان خواهد شد ، و بر ريش و سينهام جارى خواهد شد .
پس در آن سال به حج رفت و به نزد ام سلمه زوجهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفت ، ام سلمه گفت : تو كيستى ؟ گفت : ميثم ، ام سلمه گفت : به خدا سوگند كه من در شبى شنيدم كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تو را ياد مىكرد و سفارش تو را به امير المؤمنين عليه السّلام مىكرد ، پس ميثم احوال حضرت امام حسين عليه السّلام را پرسيد ، ام سلمه گفت : به يكى از باغهاى خود رفته است ، گفت : چون آن حضرت بيايد ، سلام مرا به او برسان و بگو كه در اين زودى من و تو نزد حق تعالى يكديگر را ملاقات خواهيم نمود ان شاء اللَّه . پس ام سلمه بوى خوشى طلبيد و كنيزك خود را گفت : ريش او را خوشبو كن ، چون ريش او را خوش بو كرد و روغن ماليد ، ميثم گفت : تو ريش مرا خوش بو كردى ، و در اين زودى در راه محبّت شما اهل بيت به خون خضاب خواهد شد ، پس ام سلمه گفت : امام حسين عليه السّلام تو را بسيار ياد مىكرد ، ميثم گفت : من نيز پيوسته در ياد اويم ، و من تعجيل دارم ، و براى من و او امرى مقدّر شده است كه مىبايد به آن برسيم .
چون بيرون آمد ، عبيد اللَّه بن عبّاس را ديد كه نشسته است ، گفت : اى پسر عبّاس سؤال كن آنچه خواهى از تفسير قرآن كه نزد امير المؤمنين عليه السّلام خواندهام و تأويلش را از او شنيدهام ، عبد اللَّه دواتى و كاغذى طلبيد و از او مىپرسيد و مىنوشت ، تا آنكه ميثم گفت :
چون خواهد بود حال تو اى پسر عبّاس در وقتى كه ببينى مرا كه با نه كس به دار كشيده باشند ؟ ! چون ابن عبّاس اين را شنيد كاغذ را دريد و گفت : تو كهانت مىكنى ، ميثم گفت :
كاغذ را مدر ، اگر آنچه گفتم به عمل نيايد كاغذ را بدر .
چون از حج فارغ شد متوجّه كوفه شد ، و قبل از آنكه به حج رود با معرّف كوفه مىگفت : زود باشد كه حرامزادهء بنى اميّه مرا از تو طلب كند ، و از او مهلتى بطلبى ، و آخر مرا به نزد او ببرى ، تا آنكه بر در خانهء عمرو بن حريث مرا بر دار كشند .
پس چون عبيد اللَّه به كوفه آمد و معرّف را طلبيد و احوال ميثم را از او پرسيد ، گفت : او
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 586
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٨٦