نيست ، و مرا خبر داده است كه دستها و پاها و زبان مرا خواهى بريد ، آن لعين گفت : ببريد او را و دستها و پاهاى او را ببريد ، و زبان او را بگذاريد تا دروغ امام او ظاهر شود . چون دست و پاى او را بريدند و او را به خانه بردند ، خبر به آن لعين رسيد كه او امور غريبه از براى مردم نقل مىكند ، امر نمود كه زبانش را نيز بريدند « 1 » . شيخ طوسى به سند معتبر از ابو حسّان عجلى روايت كرده است كه گفت : ملاقات كردم امة اللَّه دختر رشيد هجرى را و گفتم : خبر ده مرا از آنچه از پدر بزرگوار خود شنيدهاى ، گفت : شنيدم كه مىگفت : شنيدم از حبيب خود حضرت امير المؤمنين عليه السّلام كه مىگفت : اى رشيد چگونه خواهد بود صبر تو در وقتى كه تو را طلب كند ولد الزّناى بنو اميّه ، و دست و پاها و زبان تو را ببرد ؟ گفتم : يا امير المؤمنين آخرش آيا بهشت خواهد بود ؟ فرمود : بلى و تو با من خواهى بود در دنيا و آخرت . پس دختر رشيد گفت : به خدا سوگند ديدم كه عبيد اللَّه بن زياد لعين ، پدرم را طلبيد و گفت : بيزارى بجوى از امير المؤمنين ، او قبول نكرد ، ابن زياد گفت : امام تو چگونه تو را خبر داده است كه كشته خواهى شد ؟ گفت : خبر داده است مرا خليلم امير المؤمنين كه مرا تكليف خواهى نمود كه از او بيزارى بجويم ، پس دستها و پاهاى مرا خواهى بريد ، پس زبان مرا خواهى بريد . آن لعين گفت : به خدا سوگند كه امام تو را دروغگو مىكنم ، دستها و پاهاى او را ببريد و زبان او را بگذاريد ، پس دستها و پاهاى او را بريدند و به خانهء ما آوردند ، من به نزد او رفتم و گفتم : اى پدر ! اين درد و الم چگونه بر تو مىگذرد ؟ گفت : اى دختر المى بر من نمىنمايد مگر به قدر آنكه كسى در ميان ازدحام مردم باشد و فشارى به او برسد . پس همسايگان و آشنايان او به ديدن او آمدند ، و اظهار درد و اندوه براى مصيبت او مىكردند و مىگريستند . پدرم گفت : گريه را بگذاريد و دواتى و كاغذى بياوريد تا خبر دهم شما را به آنچه مولاى من امير المؤمنين مرا خبر داده است كه بعد از اين واقع خواهد شد ، پس خبرهاى آينده را مىگفت و ايشان مىنوشتند . چون خبر بردند براى آن ولد الزّنا كه رشيد خبرهاى آينده را به مردم مىگويد و نزديك است كه فتنه برپا كند ، گفت : مولاى
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 583
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٨٣
هامش
( 1 ) رجال كشى 1 / 291 .