بيان كن كه مادر تو راست مىگويد يا نه ، آن كودك به اعجاز آن حضرت به سخن آمد و گفت : من نه از اينم و نه از او ، و پدر من شبان فلان مرد است ، پس حضرت فرمود : آن زن را سنگسار كردند ، و آن طفل بعد از آن ديگر سخن نگفت « 1 » . ايضاً از اصبغ بن نباته روايت كرده است كه گفت : روزى به حضرت امام حسين عليه السّلام عرض كردم كه : اى سيّد من سؤال مىكنم از تو از امرى كه يقين به آن دارم و از اسرار خداست ، و صاحب آن سر توئى ، حضرت فرمود : مىخواهى ببينى كه چگونه مخاطبه كرد رسول خدا با خصم پدرم در مسجد قبا ؟ گفتم : بلى يا بن رسول اللَّه همين را مىخواهم ، پس فرمود : برخيز ، من و آن حضرت در كوفه بوديم ، ناگاه پيش از آنكه چشم بر هم زنيم خود را و آن حضرت را در مسجد قبا ديدم ، پس حضرت تبسّم كرد در روى من و فرمود : اى اصبغ حق تعالى باد را مسخّر سليمان گردانيده بود كه در چاشت يك ماه مىرفت ، و در پسين يك ماه ، و به ما زياده از آن عطا كرده است ، گفتم : به خدا سوگند كه راست مىگوئى يا بن رسول اللَّه . پس حضرت فرمود : مائيم آنها كه علم كتاب نزد ماست ، و بيان آنچه در كتاب است ما مىدانيم ، و نيست نزد احدى از خلق خدا آنچه نزد ما هست ، زيرا كه ما محل رازهاى پنهان خدائيم ، پس تبسّم نمود و فرمود كه : مائيم آل اللَّه و وارثان رسول خدا ، گفتم : خدا را حمد مىكنم بر اين ، پس فرمود : داخل شو ، چون داخل مسجد قبا شدم ديدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته و رداى مبارك خود را بر پشت زانوهاى خود بسته ، ناگاه ديدم كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بر گريبان أبو بكر چسبيده ، و رسول خدا انگشت خود را به دندان مىگزد و به ابى بكر مىگويد كه : بد خلافتى كردى تو و اصحاب تو در اهل بيت من ، بر شما باد لعنت خدا و لعنت من « 2 » . ايضاً از ابن عبّاس روايت كرده است كه گفت : ديدم حضرت امام حسين عليه السّلام را پيش از آنكه متوجّه عراق گردد كه در كعبه ايستاده بود و دست جبرئيل در دست او بود ، و جبرئيل
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 518
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥١٨
هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 59 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 59 .