تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥

بودند ، حضرت در پيش در ايستاد و دعا كرد كه حق تعالى او را زنده كند تا وصيّت خود را به عمل آورد . چون حضرت از دعا فارغ شد ، آن زن برخاست و نشست و شهادت گفت ، چون نظرش بر حضرت افتاد گفت : اى مولاى من داخل خانه شو و آنچه مصلحت مىدانى مرا به آن امر كن ، پس حضرت داخل خانه شد و بر بالين او نشست فرمود : وصيّت كن خدا تو را رحمت كند ، آن زن گفت : يا بن رسول اللَّه من اين قدر مال دارم و در فلان موضع است ، ثلث آن را به تو گذاشتم كه به هر كه خواهى از دوستان خود بدهى ، و دو ثلث ديگر اين از پسر من است ، اگر دانى كه او از موالى و شيعيان توست ، و اگر مخالف باشد آن نيز از توست ، و مخالفان را در اموال مؤمنان حقّى نيست ، پس از حضرت التماس كرد كه بر او نماز كند و در دفن او حاضر شود ، پس خوابيده و جان به حق تسليم كرد « 1 » . ايضاً از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام روايت كرده است كه اعرابى به مدينه آمد كه حضرت امام حسين عليه السّلام را امتحان كند ، چون مىخواست داخل مدينه شود به دست خود استمناء كرد ، جنب شد و داخل شد . چون به خدمت آن حضرت رسيد ، فرمود : اى اعرابى شرم ندارى كه با جنابت به خدمت امام خود مىآئى ؟ و با چنان جنابتى ؟ اعرابى گفت : به حاجت خود رسيدم و اعجاز تو را دانستم ، پس برگشت و غسل كرد و به خدمت آن حضرت آمد و مسائلى كه مىخواست پرسيد « 2 » . ايضاً از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه روزى حضرت امام حسين عليه السّلام بعضى از غلامان خود را براى حاجتى تعيين نمود و فرمود : در فلان روز بيرون مرويد و در فلان روز برويد ، اگر مخالفت من كنيد دزدان بر سر راه شما خواهند آمد و شما را به قتل خواهند رسانيد و مال شما را خواهند برد . آن غلامان بىسعادت مخالفت آن حضرت كردند ، در روزى كه فرموده بود نروند رفتند ، و دزدان ايشان را به قتل آوردند و اموال ايشان را بردند . چون خبر به آن حضرت رسيد ، فرمود : من ايشان را حذر فرمودم و از من قبول نكردند ، در همان ساعت برخاست و به نزد والى مدينه رفت ، والى گفت كه : شنيده‌ام كه

هامش
( 1 ) خرايج 1 / 245 .
( 2 ) خرايج 1 / 246 .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 515 | العلامة المجلسي