شنيدند و كسى را نديدند كه مىگفت : لبّيك ، حضرت فرمود : آيا امير المؤمنين تو را امر نكرده است كه نزديك نشوى مگر به كسى كه دشمن ما باشد ، يا گناهكار باشد كه كفّارهء گناه او باشى ، پس چرا نزديك اين مؤمن آمدهاى « 1 » . شيخ طوسى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه زنى طواف مىكرد و در عقب او مردى طواف مىكرد ، پس آن زن دست خود را بيرون آورد ، و آن مرد دست خود را بلند كرد و به ذراع او گذاشت ، پس حق تعالى دست آن مرد را چسبانيد بر ذراع آن زن ، و هر چند سعى كرد جدا نتوانست كرد ، تا آنكه مردم قطع طواف كردند و بر سر ايشان جمع شدند و والى را خبر كردند ، چون والى حاضر شد فقها را طلبيد و مىگفتند كه : دست او را قطع مىبايد كرد زيرا كه او خيانت كرده است ، والى گفت : آيا كسى از فرزندان محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در اينجا هست ؟ گفتند : بلى حضرت امام حسين عليه السّلام امشب داخل شده است ، پس والى حضرت را طلبيد و گفت : ببين كه چه بلا بر سر ايشان آمده است ، حضرت چون بر حال ايشان مطّلع شد ، رو بسوى كعبه گردانيد و دست به دعا برداشت و ساعت طويلى دعا كرد ، و بعد از آن به نزد ايشان آمد و دست آن مرد را از دست آن زن جدا كرد ، پس والى پرسيد كه : آيا عقاب بكنيم او را به اين كارى كه كرده است ؟ حضرت فرمود : نه « 2 » . ايضاً به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه در زمان حضرت امام حسين عليه السّلام دو مرد با يكديگر مخاصمه كردند در باب زنى و فرزند او ، هر يك مىگفتند كه اين زن و فرزند از من است ، حضرت بر ايشان گذشت و از سبب مخاصمهء ايشان پرسيد ، چون به خدمت حضرت عرض كردند ، مدّعى اوّل را فرمود بنشين ، پس آن زن را گفت كه راست بگو پيش از آنكه حق تعالى پردهء تو را به درد و رسوا شوى ، گفت : اين مرد كه نشسته است شوهر من است و فرزند از اوست و اين مرد ديگر را نمىشناسم ، حضرت رو كرد به آن فرزند شيرخواره كه هنوز به سخن نيامده بود و فرمود : سخن بگو اى پسر به علم خدا و
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 517
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥١٧
هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 58 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 58 .