غلامان تو را كشتهاند ، خدا تو را ثواب دهد به عوض ايشان ، حضرت فرمود : بگويم كى كشته است ايشان را ، پس ايشان را بگير و قصاص كن ، والى گفت : يا بن رسول اللَّه تو ايشان را مىشناسى ؟ فرمود : بلى چنانچه تو را مىشناسم ، پس اشاره فرمود به مردى كه در پيش والى ايستاده بود ، فرمود : اين يكى از آنهاست ، آن مرد گفت كه : مرا از كجا پيدا كردى و چون دانستى كه من از آنهايم ؟ حضرت فرمود : اگر من راست بگويم تو مرا تصديق خواهى كرد ؟ گفت : بلى به خدا سوگند كه تو را تصديق خواهم كرد ، فرمود : چون بيرون رفتى فلان و فلان همراه تو بودند ، و همهء رفيقان او را نام برد ، و چهار نفر ايشان از موالى والى مدينه بودند و باقى ايشان از لشكرهاى مدينه بودند ، پس والى به آن مرد گفت كه : به حق قبر و منبر سوگند ياد مىكنم كه اگر راست نگوئى همهء گوشتهاى بدن تو را به تازيانه فرو ريزم ، آن مرد گفت : به خدا سوگند كه حسين دروغ نگفت و راست گفت گويا با ما همراه بوده ، پس والى همه را جمع كرد و فرمود ايشان را گردن زدند « 1 » . ايضاً روايت كرده است كه مردى به خدمت امام حسين عليه السّلام آمد و با حضرت مشورت كرد در تزويج زن مالدارى ، و خود نيز مال بسيار داشت ، حضرت فرمود : او را مخواه ، آن بىدولت مخالفت آن حضرت كرد و او را تزويج نمود ، و در اندك وقتى پريشان شد و مالهاى خودش نيز از دستش بيرون رفت ، حضرت فرمود : من گفتم كه او را مخواه ، اكنون او را طلاق بگو : و فلان زن را بخواه . پس يك سال نگذشت كه مال بسيار به هم رسانيد ، و براى او پسرى و دخترى آورد ، و حالش نيكو شد « 2 » . شيخ كشى و ابن شهر آشوب از حضرت صادق عليه السّلام روايت كردهاند كه روزى حضرت امام حسين عليه السّلام به عيادت بيمارى رفت كه تب شديدى داشت ، چون حضرت داخل شد تب او مفارقت كرد ، و آن بيمار عبد اللَّه بن شدّاد ليثى بود ، گفت : راضى شدم به آنچه حق تعالى به شما داده است ، و تب نيز از شما مىگريزد ، حضرت فرمود : حق تعالى هيچ چيز را خلق نكرده است مگر آنكه او را امر كرده است كه ما را اطاعت نمايد ، پس صدائى
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 516
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥١٦
هامش
( 1 ) خرايج 1 / 247 .
( 2 ) خرايج 1 / 248 .