تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١

فصل سوّم در بيان بعضى از مكارم اخلاق آن حضرت

عيّاشى به سند معتبر روايت كرده است كه روزى حضرت امام حسين عليه السّلام به جمعى از مساكين گذشت كه عباى خود را افكنده بودند و نشسته بودند ، نان خشكى در پيش داشتند ، چون به ايشان رسيد آن حضرت را دعوت كردند ، حضرت از اسب فرود آمد و فرمود : خدا متكبّران را دوست نمىدارد ، و نزد ايشان نشست و با ايشان تناول نمود « 1 » . به روايت ديگر : از ايشان عذر طلبيد كه اين نان شما از تصدّق است ، و تصدّق بر من حرام است ، پس فرمود : چون من اجابت شما كردم ، شما نيز اجابت من بكنيد ، و ايشان را به خانه برد و به جاريهء خود گفت : هر چه براى مهمانان عزيز ذخيره كرده‌اى حاضر ساز ، و ايشان را ضيافت كرد و انعامات فرموده روانه كرد « 2 » . ابن شهر آشوب روايت كرده است كه چون اسامة بن زيد بيمار شد به مرض وفات ، حضرت امام حسين عليه السّلام به عيادت او رفت و او را اندوهناك يافت ، حضرت فرمود : اى برادر سبب اندوه تو چيست ؟ گفت : شصت هزار درهم قرض دارم و اندوه من از آن است ، حضرت فرمود : قرض تو بر من است ، گفت : مىترسم بميرم ، حضرت فرمود : پيش از مردن تو قرض تو را ادا مىكنم ، و چنين كرد « 3 » . ايضاً روايت كرده است كه روزى فرزدق شاعر به خدمت آن حضرت آمد و آن حضرت

هامش
( 1 ) تفسير عيّاشى 2 / 257 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 74 .
( 3 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 72 .