تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
است ، و دو پسر او بهترين جوانان بهشتند ، و نام ايشان در تورات شبّر و شبير است براى كرامت ايشان نزد حق تعالى . اى فاطمه گريه مكن به خدا سوگند كه چون روز قيامت شود ، پدر تو را دو حلّه بپوشانند و على را دو حلّه بپوشانند ، و علم حمد در دست من باشد ، پس من آن را به على دهم براى كرامت او نزد خدا ؛ اى فاطمه گريه مكن كه چون مرا بخوانند در روز قيامت بسوى پروردگار عالميان على با من باشد ، چون خدا شفاعت دهد مرا در امّت من على با من شفاعت كند ؛ اى فاطمه گريه مكن كه چون روز قيامت شود ، منادى ندا كند در اهوال آن روز كه : يا محمّد نيكو جدّى است جدّ تو ابراهيم خليل الرّحمن ، و نيكو برادرى است برادر تو على بن أبي طالب ، اى فاطمه على مرا اعانت مىكند بر كليدهاى بهشت ، و شيعيان او رستگاران خواهند بود در روز قيامت . چون اين حديث را براى او نقل كردم ، گفت : اى فرزند ! تو از مردم كجائى ؟ گفتم : از اهل كوفه‌ام ، گفت : از عربى يا از عجم ؟ گفتم : از عربم ، پس سى جامه به من داد و ده هزار درهم به من عطا كرد ، و گفت : اى جوان مرا شاد كردى و ديدهء مرا روشن گردانيدى ، من بسوى تو حاجتى دارم ، گفتم : بفرما ، گفت : چون فردا شود بيا به مسجد آل فلان تا ببينى آن برادر مرا كه دشمن على است . پس من در تمام شب مشتاق بودم كه صبح شود و آن حالت را مشاهده كنم ، چون صبح شد به ان مسجد رفتم و در صف نماز ايستادم ، ناگاه جوانى آمد و در پهلوى من ايستاد و عمامه‌اى بر سر داشت ، چون به ركوع رفت عمامه از سرش افتاد ديدم كه سرش به سر خوك مىماند و رويش روى خوك است ، چون از نماز فارغ شديم من گفتم : اى جوان اين چه حال است كه در تو مشاهده مىكنم ؟ پس گريست و گفت : بيا به خانه رويم تا من حال خود را براى تو نقل كنم . چون به خانه رفتم گفت : من مؤذّن فلان جماعت بودم و هر صبح در ميان اذان و اقامه هزار مرتبه على بن أبي طالب را لعنت مىكردم ، چون روز جمعه مىشد چهار هزار مرتبه لعنت مىكردم ، پس روز جمعه به خانه آمدم و در همين دكّه كه مىبينى تكيه كردم ، پس قيامت را در خواب ديدم ، و حضرت رسول و على بن أبي طالب را ديدم كه ايستاده‌اند شاد و خندان ، و حسن در جانب راست آن حضرت ، و حسين در