خدمتكار فرزندان تو گردانيده است ، پس به خانه برگشتم . چون يك سال تمام شد ، حسين متولّد شد « 1 » . مترجم گويد : اين روايت مخالف است با احاديث سابقه در مدّت حمل ، و آنها صحيحتر و مشهورترند . ايضا قطب راوندى به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام روايت كرده است كه روزى امام حسن و امام حسين عليهما السّلام براى قضاى حاجت بيرون آمدند تا آنكه به نخلستانى رسيدند و هر يك پشت را به جانب ديگرى گردانيدند كه مشغول قضاى حاجت شوند ، پس حق تعالى براى كرامت ايشان ديوارى در ميان ايشان پيدا كرد كه يكديگر را نمىديدند ، چون فارغ شدند ديوار از ميان برخاست ، پس به قدرت الهى در آن موضع چشمهء آبى پيدا شد ، دو ابريق از آن آب برداشتند ، و خود را پاك كردند ، وضو ساختند و برگشتند . پس در اثناى راه عمر ايشان را ديد گفت : از كجا مىآئيد ؟ آيا از دشمنان خود نمىترسيد كه تنها بيرون آمدهايد ؟ گفتند : ما از قضاى حاجت برمىگرديم ، آن ملعون چون ايشان را تنها يافت خواست كه ايشان را هلاك كند ، ناگاه صدائى شنيد كه : اى شيطان مىخواهى با دو فرزند محمّد دشمنى كنى ، ديروز با مادر ايشان كردى آنچه كردى ، بدعتها در دين خدا كردى و خلافت اهل بيت را غصب كردى ، حضرت امام حسين عليه السّلام نيز سخنان درشت به او گفت پس دست راست خود را برداشت كه طپانچه بر روى حضرت زند ، حق تعالى دست راستش را خشك كرد ، خواست به دست چپ طپانچه زند باز دست چپ او خشك شد ، پس گفت : سؤال مىكنم از شما به حق پدرت و جدّ شما دعا كنيد حق تعالى مرا رها كند و دست مرا بازگرداند . پس امام حسين گفت : خداوندا او را از اين بليّه رها كن و اين را عبرتى گردان براى او ، و حجّتى گردان بر او ، پس حق تعالى دست او را رها كرد ، و با ايشان روانه شد و به نزد حضرت امير المؤمنين عليه السّلام آمد و با آن حضرت شروع به مخاصمه كرد ، اين واقعه چند روزى بعد از بيعت سقيفه بود ، پس گفت : اينها را به كجا
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 490
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٩٠
هامش
( 1 ) خرايج 2 / 841 .