دهان مباركش را در آن افكند و فرمود : بياشام . چون آشاميدم ، حق تعالى آن حالت را از من دفع كرد . چون چهل روز گذشت ، در پشت خود حركتى مىيافتم مانند مورى كه حركت كند در ميان پوست و جامه ، چنين بودم تا ماه دوّم تمام شد ، پس اضطراب و حركت در شكم خود يافتم و از خوردن و آشاميدن بازماندم تا آنكه ماه سيّم تمام شد ، هر روز به بركت آن فرزند سعادتمند زيادتى نعمت و خير و بركت در خانهء خود مىيافتم .
چون در ماه چهارم داخل شدم ، حق تعالى به بركت آن فرزند گرامى وحشت مرا به انس مبدّل گردانيد ، پيوسته ملازم محراب خود بودم ، و از محل عبادت خود حركت نمىكردم مگر براى حاجت ضرورى ، و هر روز كه مىگذشت خود را سبكتر مىيافتم ، نعمت و رحمت خدا را بر خود فزونتر مىديدم ، تا آنكه پنج ماه تمام شد . چون در ماه ششم داخل شدم ، در شبهاى تار احتياج به چراغ نداشتم ، چون به خلوت مىنشستم در جاى نماز خود صداى تسبيح و تقديس حق تعالى از شكم خود مىشنيدم . چون به نه ماه رسيدم ، قوّت من زياده گرديد ، پس حال خود را بهام سلمه نقل كردم زيرا كه او معين و ياور من بود .
چون ده ماه تمام شد ، در خواب ديدم كه ملكى به نزد من آمد و بال خود را بر پشت من ماليد ، از خواب بيدار شدم و برخاستم وضو ساختم و دو ركعت نماز به جا آوردم ، باز خواب ربود مرا ، در خواب ديدم كه مردى به نزد من آمد جامههاى سفيد پوشيده ، و نزد بالين من نشست و بر رو و پشت من دميد ، پس ترسان از خواب بيدار شدم وضو ساختم و چهار ركعت نماز بجا آوردم ، باز خواب بر من غالب گرديد ، كسى در خواب به نزد من آمد و مرا نشانيد و دعاها و تعويذها بر من خواند . چون صبح شد ، جامههاى حمامه را پوشيدم و به نزد پدر خود رفتم و او در حجرهء ام سلمه بود . چون نظر آن حضرت بر من افتاد ، اثر شادى و سرور در جبين پرنورش مشاهده كردم ، ترس و بيمى كه داشتم از من زايل گرديد ، آنچه در خواب ديده بودم به پدر بزرگوار خود نقل كردم فرمود : بشارت باد تو را ، امّا آن مرد اوّل خليل من عزرائيل بود كه موكّل است به رحمهاى زنان ، و دوّم خليل من ميكائيل بود كه موكّل است بر رحمهاى اهل بيت من ، آيا در تو دميد ؟ گفتم : بلى ، پس حضرت گريست و مرا در برگرفت و فرمود : سيّم حبيب من جبرئيل بود كه حق تعالى او را
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 489
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٨٩