پس پسر عم خود عبد اللّه بن الحارث را فرستاد به نزد معاويه كه عهدها و پيمانها از او بگيرد و نامهء صلح را بنويسد ، نامه را چنين نوشتند : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، صلح كرد حسن بن على بن أبي طالب با معاويه بن ابو سفيان كه متعرّض او نگردد به شرط آنكه او عمل كند در ميان مردم به كتاب خدا و سنّت رسول خدا و سيرت خلفاى شايسته ، به شرط آنكه بعد از خود احدى را بر اين امر تعيين ننمايد ، و مردم در هر جاى عالم كه باشند از شام و عراق و حجاز و يمن از شرّ او ايمن باشند ، و اصحاب علىّ بن أبي طالب و شيعيان او ايمن باشند بر خانهها و مالها و زنان و اولاد خود از معاويه به اين شرطها عهد و پيمان خدا گرفته شد ، و بر آنكه براى حسن بن على و برادرش حسين و ساير اهل بيت و خويشان رسول خدا مكرى نينديشد ، و در آشكار و پنهان ضررى به ايشان نرساند ، و احدى از ايشان را در افقى از آفاق زمين نترساند ، حق هر صاحب حقّى را به او برساند ، هر ساله از خراج داراب جرد پنجاه هزار درهم به آن حضرت برساند ، و آنكه سب حضرت امير المؤمنين عليه السّلام نكند ، و در قنوت نمازها ناسزا به آن حضرت و شيعيان او نگويند چنانچه مىكردند .
چون نامه نوشته شد ، خدا و رسول را بر آن گواه گرفتند ، و شهادت عبد الله بن الحارث و عمرو بن ابى سلمه و عبد الله بن عامر و عبد الرّحمن بن ابى سمره و ديگران را بر آن نامه نوشتند . چون صلح منعقد شد ، معاويه متوجّه كوفه شد تا آنكه روز جمعه به نخيله فرود آمد ، در آنجا نماز كرد ، خطبهاى خواند ، در آخر خطبهاش گفت كه : من با شما قتال نكردم براى آنكه نماز كنيد يا روزه بگيريد يا زكات بدهيد ، و ليكن با شما قتال كردم كه امارت بر شما به هم رسانم ، خدا به من داد هر چند شما نمىخواستيد ، شرطى چند با حسن كردهام ، همه در زير پاى من است ، به هيچيك از آنها وفا نخواهم كرد .
پس داخل كوفه شد ، بعد از چند روز كه در كوفه ماند به مسجد درآمد ، حضرت امام حسن عليه السّلام را بر منبر فرستاد گفت : بگو براى مردم كه خلافت حق من است . چون حضرت بر منبر برآمد حمد و ثناى الهى ادا كرد ، درود بر حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اهل بيت او فرستاد ، فرمود : ايّها النّاس بدانيد كه بهترين زيركيها تقوا و پرهيزكارى است ، و بدترين حماقتها فجور و معصيت الهى است ، ايّها النّاس اگر طلب كنيد در ميان جابلقا و جابلسا
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 435
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٣٥