حضرت نوشت ، نامهاى منافقان اصحاب آن حضرت را كه به او نوشته بودند و اظهار اطاعت كرده بودند با نامهء خود به نزد آن حضرت فرستاد ، در نامه نوشت كه : اصحاب تو با پدرت موافقت نكردند با تو نيز موافقت نخواهند كرد ، اينك نامهاى ايشان است كه براى تو فرستادم .
حضرت چون نامهء معاويه و نامهاى منافقان اصحاب خود را خواند ، بر گريختن عبيد الله و سستى لشكر او و نفاق لشكر خود مطّلع گرديد ، باز براى اتمام حجّت بر ايشان فرمود كه : مىدانم شما با من در مقام مكريد ، و ليكن حجّت خود را بر شما تمام مىكنم ، فردا در فلان موضع جمع شويد و نقض بيعت مكنيد و از عقوبات الهى بترسيد ، پس ده روز در آن موضع توقّف فرمود ، زياده از چهار هزار كس بر سر آن حضرت جمع نشدند ، پس حضرت بر منبر برآمد فرمود كه : عجب دارم از گروهى كه نه حيا دارند و نه دين ، واى بر شما ، به خدا سوگند كه معاويه وفا نخواهد كرد به آنچه ضامن شده است از براى شما در كشتن من ، براى شما مىخواستم كه دين حق را برپا دارم يارى من نكرديد ، من عبادت خدا را تنها مىتوانم كرد و ليكن به خدا سوگند كه چون من امر را به معاويه بگذارم شما در دولت بنى اميّه هرگز فرح و شادى نخواهيد ديد ، انواع عذابها بر شما وارد خواهند ساخت ، گويا مىبينم فرزندان شما را كه بر در خانههاى فرزندان ايشان ايستاده باشند ، آب و طعام طلبند و به ايشان ندهند ، به خدا سوگند كه اگر ياورى مىداشتم كار را به معاويه نمىگذاشتم ، زيرا كه به خدا و رسول سوگند ياد مىكنم كه خلافت بر بنى اميّه حرام است ، پس اف باد بر شما اى بندگان دنيا ، به زودى و بال اعمال خود را خواهيد يافت .
چون حضرت از اصحاب خود مأيوس گرديد ، در جواب نامهء معاويه نوشت كه : من مىخواستم كه حق را زنده گردانم و باطل را بميرانم و كتاب خدا و سنّت پيغمبر را جارى گردانم ، مردم با من موافقت نكردند ، اكنون با تو صلح مىكنم به شرطى چند ، مىدانم كه به آن شرطها وفا نخواهى كرد ، شاد مباش به اين پادشاهى كه براى تو ميسّر شد ، به زودى پشيمان خواهى شد چنانچه ديگران كه غصب خلافت كردند پشيمان شدهاند ، و پشيمانى براى ايشان سودى نمىبخشد .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 434
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٣٤