ايضا روايت كرده است كه چون صلح ميان معاويه و امام حسن عليه السّلام منعقد شد ، معاويه حضرت امام حسين عليه السّلام را تكليف بيعت كرد ، حضرت امام حسن عليه السّلام به معاويه گفت كه : او را كارى مدار كه بيعت نمىكند تا كشته شود ، و او كشته نمىشود تا همهء اهل بيت او كشته شوند ، و اهل بيت او كشته نمىشوند تا اهل شام را نكشند « 1 » . پس قيس بن سعد را طلبيد كه بيعت كند ، او مردى بود بسيار قوى و تنومند و بلند قامت ، چون بر اسب سوار مىشد پاى او بر زمين مىكشيد ، پس سعد گفت كه : من سوگند ياد كردهام كه او را ملاقات نكنم مگر آنكه ميان من و او نيزه و شمشير باشد ، معاويه براى ابراء قسم او نيزه و شمشير حاضر كرد و او را طلبيد ، او با چهار هزار كس به كنارى رفته بود و با معاويه در مقام مخالفت بود . چون ديد كه حضرت صلح كرد ، مضطر شد به مجلس معاويه درآمد ، متوجّه امام حسين عليه السّلام شد و از آن حضرت پرسيد كه : بيعت بكنم ؟ حضرت اشاره به حضرت امام حسين عليه السّلام كرد فرمود : او امام من است و اختيار با اوست . هر چند مىگفتند ، دست دراز نمىكرد تا آنكه معاويه از كرسى به زير آمد دست بر دست او گذاشت « 2 » . به روايتى ديگر : بعد از آنكه آن حضرت او را امر كرد ، بيعت كرد « 3 » . روايت كردهاند كه چون معاويه از نخيله متوجّه كوفه شد ، خالد بن عرفطه در پيش روى او مىرفت ، و حبيب بن جمّاز رايت كفر و ضلالت او را داشت در پيش او مىرفت ، تا آنكه از باب الفيل داخل مسجد كوفه شد ، پس مردم سخن حضرت امير المؤمنين عليه السّلام را به خاطر آوردند كه از اين واقعه خبر داده بود « 4 » . چنانچه خاصّه و عامّه از عطاء بن سائب روايت كردهاند كه روزى حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بر منبر مسجد كوفه خطبه مىخواند ، ناگاه مردى از در مسجد درآمد گفت : خالد بن عرفطه مرد ، حضرت فرمود : به خدا سوگند نمرده است ، پس مرد ديگر داخل شد بازگفت : خالد مرد ، حضرت فرمود : نمرده است و نخواهد مرد تا از اين در مسجد به در آيد با رايت ضلالتى كه آن را حبيب بن جمّاز برداشته باشد ، پس حبيب برخاست از زير
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 437
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٣٧
هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 40 .
( 2 ) مقاتل الطالبيين 71 .
( 3 ) رجال كشى 1 / 326 .
( 4 ) مقاتل الطالبيين 70 .