حضرت را غارت كردند ، حتّى مصلّاى حضرت را از زير پايش كشيدند ، رداى مباركش را از دوشش ربودند ، پس اسب خود را طلبيد و سوار شد ، اهل بيت آن حضرت با قليلى از شيعيان دور آن حضرت را گرفتند . چون به ساباط مداين رسيد ، ملعونى از قبيلهء بنى اسد كه او را جراح بن سنان مىگفتند لجام اسب آن حضرت را گرفت ، خنجرى بر ران مباركش زد كه تا استخوان شكافت .
به روايت ديگر : بر پهلوى مباركش زد و گفت : كافر شدى چنانچه پدر تو كافر شد ، پس ملازمان و مواليان حضرت آن ملعون را گرفتند به قتل رسانيدند ، آن حضرت را در عمارى نشاندند به مداين بردند به خانهء سعد بن مسعود ثقفى كه از جانب آن حضرت والى مداين بود نزول اجلال فرمود ، او عم مختار بود ، پس مختار به نزد عم خود آمد گفت : بيا حسن را به دست معاويه دهيم شايد معاويه ولايت عراق را به ما بدهد ، سعد گفت : واى بر تو خدا قبيح گرداند روى تو را و رأى تو را ، من از جانب پدر او و او والى بودم ، حق نعمت ايشان را فراموش كنم و فرزند رسول خدا را به دست معاويه دهم . شيعيان چون اين سخن را شنيدند خواستند كه مختار را به قتل رسانند ، آخر به شفاعت عم او از تقصير او گذشتند .
پس سعد جرّاحى آورد و جراحت آن حضرت را به اصلاح آورد ، اكثر رؤساى لشكر آن حضرت به معاويه نوشتند كه : ما مطيع و منقاد توئيم ، پس زود متوجّه عراق شو ، چون نزديك رسى ما حسن را گرفته به تو تسليم مىكنيم ، در آن وقت خبر رسيد كه چون عبيد اللّه بن عبّاس در برابر لشكر معاويه رسيد ، معاويه رسولى به نزد او فرستاد و هزار هزار درهم او را وعده داد كه نصف آن را در آن وقت به او برساند و نصف ديگر را بعد از داخل شدن به كوفه به او تسليم نمايد .
پس در همان شب عبيد اللّه از معسكر خود گريخت و به لشكرگاه معاويه رفت ، چون صبح شد او را در خيمه نيافتند ، پس با قيس بن سعد نماز صبح كردند ، او براى مردم خطبه خواند گفت : اگر اين خائن با امام خود خيانت كرد شما خيانت مكنيد ، از غضب خدا و رسول انديشه نمائيد ، با دشمنان خدا جنگ نمائيد . ايشان به ظاهر قبول كردند ، هر شب جمعى از ايشان مىگريختند به لشكر معاويه ملحق مىشدند . پس معاويه نامهء ديگر به
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 433
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٣٣