نزد معاويه رفت ، مكرّر گفتم به شما كه عهد شما را وفا نيست ، همهء شما بندهء دنيائيد ، اكنون مرد ديگر را مىفرستم مىدانم كه او نيز چنين خواهد كرد . پس مردى از قبيلهء مراد را با چهار هزار كس فرستاد ، از او عهدها و پيمانها گرفت كه غدر و مكر نكند ، او سوگندها ياد كرد كه نخواهم كرد . چون روانه شد ، حضرت فرمود كه : او نيز چنين خواهد كرد . چون به انبار رسيد ، باز معاويه رسولان و نامهها بسوى او فرستاد ، پنج هزار درهم فرستاد و وعدهء حكومت هر ولايت كه خواهد به او نوشت ؛ پس او نيز از حضرت برگشت و بسوى معاويه رفت .
چون خبر به حضرت رسيد باز خطبهاى خواند فرمود : مكرّر گفتم به شما كه شما را وفائى نيست ، اينك مرادى نيز با من مكر كرد و به نزد معاويه رفت ، پس عبيد اللّه بن عبّاس را با قيس بن سعد و دوازده هزار كس از دير عبد الرّحمن به جانب معاويه فرستاد ، فرمود :
عبيد الله امير باشد ، اگر او را عارضهاى رو دهد قيس بن سعد امير باشد ، اگر او را عارضه رو دهد سعيد پسر قيس امير باشد ، عبيد الله را وصيّت كرد كه از مصلحت قيس بن سعد و سعيد بن قيس بيرون نرود ، خود از آنجا بار كرد و به ساباط مداين تشريف برد ، در آنجا خواست كه اصحاب خود را امتحانى كند ، كفر و نفاق و بىوفائى آن منافقان را بر عالميان ظاهر گرداند . پس مردم را جمع كرد حمد و ثناى الهى به جا آورد فرمود : امّا بعد به درستى كه من اميد دارم به حمد خدا و نعمت او كه خيرخواهترين خلق باشم از براى خلق او ، كينهاى از هيچ مسلمانى در دل ندارم و ارادهء بدى نسبت به كسى به خاطر نمىگذرانم ، جمعيّت مسلمانان را از پراكندگى ايشان بهتر مىدانم ، آنچه صلاح شما را در آن مىدانم نيكوتر است از آنچه خود صلاح خود را در آن مىدانيد ، پس مخالفت امر من مكنيد و رأيى كه من براى شما اختيار مىكنم بر من رد مكنيد كه حق تعالى ما و شما را بيامرزد ، و هدايت نمايد به هر چه موجب محبّت و خشنودى اوست .
چون آن منافقان اين سخنان را از حضرت شنيدند ، به يكديگر نظر كردند گفتند : از سخنان او معلوم مىشود كه مىخواهد با معاويه صلح كند و خلافت را به او واگذارد ، پس همه برخاستند گفتند : او مثل پدرش كافر شد ، به خيمهء آن حضرت ريختند و اسباب
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 432
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٣٢